X
تبلیغات
نوشتارها
 
حرفی از آن هزاران کاندر عبارت آمد
 
                                                                                        به:

                                                                                            قهرمانی نژاد، با آن خط ساحره اش

دستانم را قیچی می کنم

                              تا نوشتن

                                         از من بگریزد . . .

اما هر بار می بینم

کاغذهای قطعه قطعه شده

                                 به شکل قلم درآمده اند

و دستانم

                                به شکل قیچی

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

اسدي يا اسدي؟!

شاهنامة اسدي حماسة 24 هزار بيتي بزرگي منسوب به اسدي طوسي، يا سرودة شاعري با کنية "اسدي" است که در ادامة خط سير حماسة ملي در شاهنامه رخ مي­دهد. مضمون اصلي آن روايت کهن لشکرکشي سليمان به ايران و تقابل او با رستم و کيخسرو و تکرار الگوي نبرد رستم با فرزندانش به طور ناشناخته است. از متن اين حماسه، سه نسخه شناسايي شده است.

1-     نسخه­اي که در كتابخانه ملي جمهوري اسلامي ايران با عنوان شاهنامة اسدي و با شماره 1609/ف ثبت شده است. كاتب اين نسخه محمدباقر قزويني، تاريخ كتابت1271 ه.ق. و محل كتابت لاهيجان بوده است. نام حماسه آشکارا در عنوان آغازين و انجامه، شاهنامة اسدي و سراينده، در همة موارد و تنها عنوان مياني متن که اسم شاعر آمده است ("در مناجات کردن حکيم اسدي به درگاه يزدان پاک")، اسدي (بدون برنام طوسي) آمده است.

2-     نسخه­اي که در كتابخانة مجلس شوراي اسلامي ايران با عنوان نريمان­نامه يا رستم و سليمان اسدي و با شماره 7/1039 ثبت شده است. كاتب ناشناس و تاريخ كتابت سدة سيزدهم تخمين زده شده است. نسخه عنوان و انجامه ندارد. مالکان پيشين کتاب با قلمهاي متفاوت، عناويني بر روي کتاب ضبط کرده­اند: بارزترين اين عناوين که با دست­خطي متفاوت با دکتر مفتاح (آخرين مالک) در صفحة نخست نوشته شده، "نريمان­نامه" است. دربارة علت ناميدن اين حماسه به نريمان­نامه توسط مالکان اثر دو فرض محتمل است: يا با توجه به شباهت نامهاي کريمان و نريمان و اهميت کريمان به عنوان يکي از محوري­ترين قهرمانان اثر، مشتبه شدن دو نام رخ داده است و يا با توجه به وجود شخصيت مهمي موسوم به "نريمان ثاني"، در حماسه­هاي شفاهي- از جمله در هفت لشکر (1377: 553-569)- شايد دارندة نسخه يکي از شخصيتهاي  نقاب­پوش متن را نريمان ثاني دانسته، متن را چنين ناميده است.

3-     نسخه­اي که در كتابخانه مجلس شوراي اسلامي ايران با عنوان زرين قباي هفت لشكر اسدي و با شماره 13581 ثبت شده است. كاتب اين نسخه ابوالفضل بن ميرزا علي ثقة­السلطان گروسي و تاريخ كتابت 28 محرم 1325 ه.ق. بوده است.

با توجه به سبک ادبي و زباني، محتوا، روايت اثر و ماده تاريخ موجود در يکي از نسخ، تأليف متن احتمالاً در قرن نهم (سال 809 ه. ق.) پايان يافته است. دربارة سرايندة متن، با توجه به زبان متأخر اين متن نسبت به زبان عصر اسدي طوسي، انتساب متن به اسدي طوسي قطعاً غلط است. دربارة علت اين انتساب مي­توان گفت: يا احتمالاً صرفاً انتساب غلط به علت ناشناخته بودن سراينده رخ داده، يا سرايندة متن واقعاً کنية "اسدي" داشته، اين هم­نامي به اختلاط نام دو حماسه­سرا انجاميده است. همچنين با توجه به اين­که به جز نسخة سوم، بقية موارد ذکر نام اسدي در سه نسخه بدون برنام طوسي، از جمله در ميان منظومه- در قالب نيايش اسدي از زبان او؛ تنها جايي که نام شاعر در عناوين مياني آمده- حدس دوم تقويت مي­شود. وجود نامهاي متعدد در نسخ از عدم وجود يک نام مشخص براي اثر و بي­نام بودن آن حکايت مي­کند که مي­تواند با انگيزة شاعر در ادامه دادن کار فردوسي مرتبط باشد. بنابراين با توجه به اين­که تنها نامي که در سه نسخه مشترک آمده، "اسدي" است، براي حفظ وفاداري به نسخ متن، از بين نامهاي مختلف اين حماسه نام شاهنامة اسدي بيشتر قابل اعتماد است. ساختار داستاني اپيزوديک اثر نيز به نوع "شاهنامه" شبيه­تر است تا پهلوان­نامه­ها که حول داستان زندگي يک قهرمان- معمولاً از آغاز زندگي تا پيروزي غايي يا مرگ- شکل گرفته­اند.

کتة قابل ذکر در انجامة نسخه سوم، ذکر پاياني آن است که کتاب را "زرين قباي حکيم اسدي طوسي، استاد فردوسي" مي­نامد. اين نکته، روايت تذکره­ها را دربارة اسدي طوسي فراياد مي­آورد. تذكرة الشعراي‌دولتشاه‌ سمرقندي‌ (تأليف 892 ق.‌) كهن­ترين منبع شرح‌ حال‌ اسدي در ميان تذکره­ها‌ست. به‌ گفتة دولتشاه‌، اسدي‌ "استاد فردوسى"‌ بوده‌ است‌ و فردوسى‌ را بدان‌ برانگيخت‌ و هنگامى‌ كه‌ فردوسى‌، پس‌ از فرار از غزنين‌، به‌ طوس‌ بازگشت‌ و وفاتش‌ دررسيد، اسدي‌ را نزد خود‌ خواند و نظم‌ بقية شاهنامه‌ را به او وا­نهاد. هنوز فردوسى‌ در حال‌ حيات‌ بود كه‌ سواد ‌چهار هزار بيت‌ اسدي را که از چيرگي‌ عرب‌ بر عجم‌ در آخر شاهنامه آغاز مي­شد، مطالعه‌ کرد و بر ذهن‌ مستقيم‌ استاد آفرين‌ گفت‌ (دولتشاه‌، 1900م : 35-36‌). تذکره­نويسان متأخر نيز اغلب قول دولتشاه را تکرار کرده­اند (رازي‌، 2/202؛ شوشتري‌، 2/609 -610؛ آذر، 1336: 2/458- 459؛ هدايت‌،1336: 1/283). بر مبناي اين قول،‌ اسدي‌ بايستى‌ بيش‌ از 150 سال‌ عمر كرده‌ باشد كه‌ پذيرفتنى‌ نيست‌. تذكره‌­نويسان‌ بعدي‌ نيز عمدتاً به‌ اخبار دولتشاه‌ استناد جسته‌اند (رك: اته‌، 1356: 62-63 رازي‌، 2/202؛ شوشتري‌، 2/609-610؛ اوحدي‌ بليانى‌،بي­تا: ذيل‌ "حكيم‌ اسدي‌ طوسى‌"؛ آذر، 1336: 2/458- 459). در آثار اسدي‌ نه‌ تنها از مضمون‌ اخبار دولتشاه‌ و تذكره‌هاي‌ ديگر نمى‌توان‌ نشانى‌ يافت‌، بلكه‌ آنچه‌ از اين‌ آثار برمى‌آيد، آشكارا با آنچه‌ دولتشاه‌ مى‌گويد، متناقض‌ است. بر مبناي همين تعارضها، اته‌، در تحليل اخبار دولتشاه‌، اين‌ فرضيه‌ را طرح کرد كه‌ دو شخص‌ با تخلص‌ اسدي‌ در دو زمان‌ مختلف‌ مى‌زيسته‌اند: يكى‌ پدر، ابونصر احمد بن‌ منصور، استاد فردوسى‌ و سرايندة "مناظرات" كه‌ در زمان‌ سلطان‌ مسعود غزنوي‌ درگذشته‌ است‌؛ ديگري‌ پسر او به‌ نام‌ على‌ بن‌ احمد، كاتب‌ الابنيه‌، سرايندة گرشاسپ‌نامه‌ و نويسندة لغت‌فرس‌ (رك: اته‌، 1356: 40 به‌ بعد). براون‌ (1355:‌ 215-16) و نفيسى‌ (1344:‌ 47) تحليل اته‌ را پذيرفتند، اما فروزانفر (١٣٥٠:‌ 449-53) و شيرانى‌ (1970م.:‌ 195-8) فرضية اته را ابطال کرده­اند (رک: خطيبي، 1377: ذيل "اسدي‌­طوسى‌" و خالقى­مطلق‌، 1356: 653-62). گرشاسپ­نامه متعلق به دورة پيشدادي و بخشهاي آغازين خط سير حماسي شاهنامه است و نمي­تواند اثري در ادامة شاهنامة فردوسي فرض شود. حماسه­هايي که مي­کوشيدند در ادامة شاهنامة فردوسي سروده شوند، لااقل تا دوره­هاي نزديک به معاصر، نه پس از حملة عرب و تاريخ سده­هاي آغازين (که چندان در ذهنيت غيرتاريخي طبقة عامه جايي هم نداشت) که ادامة خط سير حماسي- اساطيري قهرمانان کليدي شاهنامه، به ويژه رستم، را روايت مي­کرده­اند. با توجه به پيوند تدريجي حماسه با تاريخ واقعي در شاهنامه، بعد از مرگ رستم، حماسه­هاي مدعي تکميل کار فردوسي يا چون برزونامه، جهانگيرنامه و بانوگشسب­نامه خط سير خود را به فاصلة ميان نبرد کيخسرو و افراسياب با مرگ رستم اتصال مي­دادند و يا چون فرامرزنامه و بهمن­نامه به ادامة اين زمان تا مرگ رستم و يا حتي دوران فترت پس از مرگ او اتصال مي­يافتند. با توجه به اين­که حماسه مورد بررسي در اين جستار، با لشکرکشي سليمان که در متن "مسلمان" است، به ايران آغاز مي­شود و "شاهنامه" خواندن آن در همة نسخ، بعيد نيست، تذکره­نويساني چون دولتشاه، افسانة خود را دربارة اسدي طوسي بر اساس انتساب غلط اين شاهنامه (و نه گرشاسپ­نامه) به اسدي سروده باشند. البته اين تنها يک فرضيه است که بررسي شواهد شعري منسوب به اسدي در تذکره­ها- که بسياري از آنها در گرشاسپ­نامه نيستند- مي­تواند عيار آن را تعيين کند.

ــــــــــــ

این مطلب نوشته همکار شاهنامه پژوهم در دانشگاه فردوسی مشهد آقای دکتر قائمی است.

  نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

هیچ توجه کرده ­اید که بسیاری از ما اهالی کتاب، بدون این ­که کتابی را خوانده باشیم، دربارة آن اظهار نظر می ­کنیم؟ عادتی عجیب و غریب که اگر آن را وجه غالب جامعه [کتابی] معرفی کنیم، سخنی خلاف امر واقع نگفته­ایم. اجازه بدهید کمی حوزة این حکم را تعمیم بدهیم و بگوییم در نقد و بررسی پایان ­نامه ­ها نیز همین موضوع کم و بیش دیده می­ شود. اگر کتاب و پایان­ نامه را به عنوان دو رکن پژوهش در نظر بگیریم، نتیجة به دست آمده خیلی خطرناک است. چطور ممکن است نخبگان یک جامعه به چنین سطحی تنزّل پیدا کنند که به کار اصلی ­شان چنین بی ­توجه باشند؟ اکنون بیایید از حوزة کتاب و کتاب ­خوانی خارج شویم. آیا نه این­ گونه است که در حوزة­ های دیگر فکری، سیاسی، عقیدتی، فرهنگی و هنری نیز همین وضعیت وجود دارد؟ یعنی گویا صحبت­ کردن دربارة چیزهایی که نمی­ دانیم برای ما خیلی شیرین ­تر و جذاب ­تر است از صحبت ­کردن دربارة چیزهایی که می­ دانیم. آیا این بدان جهت است که ما تکلیف ­مان را با خودمان دربارة خیلی چیزها روشن نکرده­ایم؟ یا این ­که به دریافت روشنی از نظام ارزشی­ مان نرسیده­ایم؟ نظام ارزشی که می ­گویم، فقط منظورم در حوزة اخلاق و اعتقادات دینی نیست. بلکه هر چیزی است که می­ تواند در ذهن و زبان ما تبدیل به هنجار شود؛ مثلاً ارزش­ های علمی، اجتماعی، فرهنگی، زیبایی­ شناسانه یا هر چیز دیگر. انکار خویشتن سطوح و تظاهرات گوناگونی دارد و قطعاً یکی از نشانه­ های آن همین وضعیت موجود ماست. پس از این انکار، چه آینده ­ای در انتظارمان است؟ این پرسش­ ها خیلی ساده است اما به نظر می ­رسد، همة چیزهای خیلی ساده به همان اندازه بی ­اهمیت یا کم ­اهمیت نیستند. گاه مسائل خیلی ساده، به ­طرز وحشتناکی سرنوشت­ ساز می­ شوند.      

  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

غروب يك معلم بالذات

برخي استادان هستند كه دانشجويان ­شان درس را با صداي آن­ ها ياد مي ­گيرند و بعد آن دانشجويان تا پايان عمر هر گاه بخواهند دربارة آن درس يا موضوعاتي كه بدان درس مربوط شود، سخني بگويند يا حتي فكر كنند، بي­ درنگ صداي استادشان از دل روزها و سالها و دهه هاي گذشته در گوششان مي پيچد و چهره او در برابرشان پديدار مي گردد و اين گونه است كه بايد گفت تا صدا هست، آن استادان هستند و من در سال هاي گذشته هر گاه به سراغ كليله و دمنه و مرصاد العباد و نظامي گنجوي و تاريخ جهان گشاي جويني مي رفته ام و يا هر گاه چشمم به پايان نامه دروه كارشناسي ارشدم مي افتد، بي اختيار صداي شكوهمند استاد در گوشم مي پيچد؛ آري تنها صداست كه مي ماند. 

     دكتر انزابي نژاد بيش از هر چيز يك معلم توانا بود و هنر معلمي چنان با گوشت و پوست و خون ايشان آميخته بود كه هر درسي در دستان تواناي ايشان تبديل مي شد به بهترين و مهم ترين درس دنيا. درست به ياد دارم كه براي نخستين بار در درس كليله و دمنه با ايشان آشنا شدم. پيشتر از دانشجويان دربارة مهارت هاي ايشان و نيز دقت نظر ايشان در كار تدريس شنيده بوديم و وقتي نخستين جلسه كلاس به اتمام رسيد، اقرار كرديم كه در عيان باشكوه تر از خبر هستند. درس هاي كم جاني مثل «تاريخ جهان گشاي جويني» در دستان پر توان ايشان تبديل به درسي مي شد كه دانشجويان با علاقه آن را دنبال مي كردند و با آن درگير مي شدند و درس هاي تاريخ مصرف گذشته اي مثل «مرصاد العباد» را چنان ارائه مي كردند كه دانشجو احساس مي كرد اگر اين واحد درسي را نخواند، لابد بخشي از هويت ادبيات فارسي را از دست داده است و البته وقتي به درس «نظامي گنجوي» مي رسيدند با آن ته لهجة شيرين تركي، چنان دانشجويان را به وجد مي آوردند كه اگر لازم مي شد بي ترديد همگي جمعه ها هم در مكتب ايشان حاضر مي شدند. هيچ وقت به ياد ندارم كه در طول سال هاي طولاني دانشجويي حتي يك بار از حضور در كلاس هاي ايشان احساس كسالت كرده باشم. وقتي بعد از سال ها دانشجويي، دست بر قضا، تدريس درس «كليله و دمنه» بر عهدة من گذاشته شد، تازه فهميدم كه هنر معلمي چيست و چقدر سخت است كه بتوان دانشجويان گريزپاي را چنان شيفتة درسي كرد كه خواندنش زحمت دارد. اگر دانشجويان ما سعادت درك محضر تدريس ايشان را مي داشتند، آن وقت در مي يافتند كه معلمي يعني چه و با من هم داستان مي شدند كه انزابي نژاد يك معلم بالذات بود.

     دانشجويان نسل بعدي ما بايد غبطه ها بخورند. بي ترديد از بزرگ ترين خوش اقبالي هاي هر محققي درك محضر بزرگاني است كه روزگار به زحمت آنان را از گزند حوادث حفظ مي كند تا اهل روزگار با ديدن شان احساس كنند هنوز هستند انسان هايي كه آدم با ديدن شان در خود احساس تواضعي عظيم كند و زانوانش در برابر آن ها سست شود. از شوربختي هاي ما يكي آن است كه اين استادان كه مي روند، جايگزيني ندارند و من اكنون هر چه در شكاف هاي ذهنم جستجو مي كنم تا شايد يكي از شاگردان استاد را به عنوان جايگزين ايشان تصور كنم، كمتر به نتيجه مي رسم. دقت نظر ايشان در كارهاي علمي و پژوهشي چندان بود كه وقتي اثر با امضاي ايشان منتشر شد، خيال مان راحت بود كه آن اثر خواندني و قابل اعتماد است. مجله ادبيات دانشكده در سال هايي كه ايشان سردبيري آن را بر عهده داشتند، قطعاً يكي از شكوفاترين دوران هاي خود را تجربه كرده است و اين ادعايي است كه اگر معلوم نشده، با بررسي هاي بعدي آشكار خواهد شد.

    مشهور است كه معلم ها يا بنان خوبي دارند و يا بيان دلكشي اما گويا اين قاعده در مورد دكتر انزابي نژاد صدق نمي كرد. سبك نگارشي ايشان ضمن برخورداري از سلامت زبان، همان ملاحت و دل انگيزي كلامشان را داشت و به خصوص آن گاه كه نوشته را با چاشني طنز در مي آميختند، خواننده از خواندن متن سرشار مي شد و اين ها موهبت هايي بود كه خالق مهربان به يكي از معلم هاي خوب هستي عطا كرده بود. مجموعة سلوك عملي ايشان براي كساني كه با ايشان دم خور بودند، چنان بود كه سال ها بعد كه از كنار مقبره آن بزرگ مرد بگذرند، خواهند گفت كه «رحمت بر اين تربت پاك بود» و اين بزرگ ترين سرمايه براي يك معلم است؛ سرمايه اي «كه از باد و باران نيابد گزند».  

     اين يادداشت تنها قدرداني يك دانشجو از استاد خودش است؛ قدر داني اي كه كمي دير صورت مكتوب به خود گرفت. دكتر انزابي نژاد سال ها بود كه از بيماري رنج مي برد و اوضاع جسمي و روحي شان چنان بود كه اين اواخر ديگر دل و دماغ آن را نداشتند كه كسي را به حضور بپذيرند و من نمي دانم در فرهنگي كه شعارش «من علمني حرفا فقد صيرني عبدا» است، جامعه دانشگاهي تا چه حد با مشكلات ايشان آشنا بود و يا براي بر طرف كردن آن ها چه اقداماتي كرده بود؟

  نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

                                                              خاتمه

بزرگ ­ترین حادثة در نهاد شعر ایران قرن بیستم، تکاپوی آن  برای خروج از مدار سنّت و ورود به قلمرو مدرنیسم است. هر کدام از فصل ­های کتاب بر آن است تا «گذار مذکور» را در برهه ­ای خاص از زمان پیش چشم خواننده بیاورد و کل کتاب می­ خواهد کلیّت  فرآیند را به تصویر بکشد. علی­ رغم این­ که، به علل فراوان، در طول این حدود صد سال، شعر ایران هیچ ­گاه نتوانست به­ طور کامل از فضاهای سنّتی خارج شود اما تنوّع تجربه ­های شعری و شاهکارهای پدید آمده در این دوره قابل توجّه است.

   شاعران در ایران بین دو انقلاب مسیرهای تازه­ ای را كشف كردند که در زبان فارسي بي سابقه است. نیز بسیاری از آن­ها که بر راه هموار گذشتگان قدم گذاشتند، تغییرات جزئی یا کلّی در شیوه ­های سنّتی سرودن­ شعر ایجاد کردند. این بدان معناست که «تغییر» در سطوح مختلف شعر معاصر ایران اتفاق افتاده ­است. شعر قرن بیستم ایران توانست چهره­ هایی را در جامعة ادبی کشور تربیت کند که بُرد جهانی دارند. حتّی اگر خیلی سخت­ گیرانه برخورد کنیم و فقط پنج یا شش چهرة اصلی را به عنوان شاعرانی معرّفی کنیم که آثارشان در سطح جهان خواننده دارد، باز هم این تعداد شاعر برای یک قرن فعالیّت نهاد شعر قابل توجّه است. مگر در هزار سال ادبیات سنّتی چند شاعر صاحب نام ظهور کردند که آثارشان از مرزهای زمانی و مکانی عبور کرده باشد و هم­چنان خواننده داشته باشند؟

       نهاد شعر در قرن بیستم نشان داد که هنوز هم ایرانیان بیشترین ارتباط را با این هنر دارند. مسألة بحران مخاطب (به مفهوم کم ­شدنِ خوانندگان شعر) در مورد بوطیقاهایی قابل طرح است که شیوة پیچیدگی­ گویی را اساس قرار داده ­اند و گرفتار بازی ­های بی­ سرانجام زبانی شده­ اند. در تصوّر ما، زوایای این مسأله را باید جداگانه بررسي كرد:

ـ شیوه­ های متنوّع شاعری، حتّی آن­ ها که استوار بر مبانی جمال ­شناسانة کاملاً روشنی نیستند، حتّی آن­ ها که بیشتر به بازی و شوخی شبیه­ اند تا بوطیقا، می ­توانند الهام­ دهنده باشند و راه ­های جدیدی را پیش پای نوابغ باز کنند. نابغه کسی است که «بحران­ ها» را به «موقعیّت ­های رشد» تبدیل می­کند. تکفیر و تحقیر تجربه­ های کسانی که می­ خواهند در حوزة هنرهای کلامی ذوق­آزمایی کنند، نهایتا به نفع شعر نیست.

ـ "وسوسة شاعري و توهّم خود شاعر پنداري" از مصیبت­ هایی است که بر جان نهاد شعر ایران افتاده­ است. معروف است که هر ایرانی در عمرش دست کم برای چند دقیقه احساس مي كند كه شاعر شده است. این مسأله می ­تواند طیف مخاطبان شعر را گسترش دهد و تعداد زیادی از مردم را بر گرد کانونی به نام شعر گرد آورد. یعنی قابلیّت خروج از بحران مخاطب برای شعر ایران وجود دارد، چون مخاطبان زیادی در ايران زندگي مي كنند که تصوّر می ­کنند شاعرند. مسألة مهم این است که برآیندِ بوطیقاهای مختلف و طرزهای شاعری متفاوت بتواند دست كم چند چهرة شاخص را تا بدان سطح رشد و ارتقاء دهد که ذوق ­های متعدّد آن را بپسندند.

ـ یک معنای دهکدة جهانی این است که منابع تغذیة فکری شاعران را  نمی ­توان در انحصار یک دستگاه، یک دولت یا حتّی یک سیستم قرار داد. نگرانیِ قدسیِ "فاسد شدنِ ذوق جمعی و شعری مردمان" سازنده و سودمند نیست و اگر صرفاً استوار بر گزاره ­های منع­ کننده باشد، هیچ نتیجة عملی به همراه نخواهد داشت. شاعران راه خودشان را می­ روند و مخاطبان، شعری را که خود می­ خواهند، قرائت می­کنند. آن ها منتظر ننشسته اند كه كرسي هاي آكادميك يا دستگاه هاي فرهنگي براي شان دستور العمل چگونه شعر سرودن و شعر خواندن صادر كنند. ایدة مدیریت ذوق و فکر دیگران مربوط به دنیاهای بستة کلاسیک است. ليدرهاي فكري و فرهنگي نهايتا مي توانند نقش مشاوره اي داشته باشند. امروز چاره­ ای پیش روی رهبران فکری و فرهنگی ما وجود ندارد جز به رسمیّت ­شناختن کثرت­گرایی در حوزة هنر.

     بحران اصلی شعر مدرن ایران نه بحران مخاطب بلکه بحران جهان­ نگری شاعرانه (= تفسیر شاعر از هستی) است. دستگاه جمال ­شناسیک و رتوریک شعر چونان شاخه­ هایی هستند که از بدنة درخت «جهان­نگری شاعرانه» بر می­آیند. بحران مذکور فقط به شعر محدود نمی­ شود؛ مجموعه ­ای از عوامل تاریخی، فکری، فرهنگی، جغرافیایی، سیاسی و عقیدتی دست به دست هم داده تا فرهنگ ایران معاصر گرفتار فقر جهان ­نگری شود. در هنرهای دیگر و نیز در همة شاخه­ هایی که به حوزة نظریه­ پردازی مربوط می­ شود، تظاهرات این فقر را می ­توان مشاهده کرد. شاعران در بافتی زندگی می­ کنند که اجزای آن، دست کم از این جهت، با یک­ دیگر تناسب دارند.

     قرن چهارم و پنجم نقطة اوج غنای ایدئولوژی در ایران است و اين درست زماني است که مبانی بوطیقای کلاسیک پایه ­ریزی شد. شعر قرن چهار و پنج استوار بر جهان ­نگری خردمدار، دنیاگرا، اسطوره­ ­­ای و حماسی بود؛ «جهان ­نگری­ ای» که منجر به آفرینش­ شاهکارها شد. شعر قرن شش تا ده جهان­ نگری عرفانی را جایگزین آن کرد و چون استوار بر بنیادهای ایدئولوژی استواری بود، باز هم شاعران توانستند شاهکارهای جهانی را تقدیم به خوانندگان شعر کنند. جهان نگري شاعران قرن ده تا دوازده معطوف به فرم و كشف جهان هاي متنوع فرمي شد و توانست نمونه­ های درخشانی را بیافریند. شعر قرن سیزده و چهارده چون چیزی برای جایگزینی نداشت، به «ارتجاع ادبی» روی آورد و راهي به دهي نبرد. نهاد شعر بعد از مشروطه می­ خواست جهان ­نگری مدرن را جایگزین جهان نگري سنتي کند و این تغيير جهان نگري نیز منجر به پیدایش جریان ­های استخوان­ دار شعري شد. این مرور کوتاه نشان می­ دهد که جهان­ نگری شاعران تا چه حد مي تواند در رشد و تعالی آفرینش­ های هنری مؤثر باشد.

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت 1 بعد از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 
منتشر شد

چشم انداز شعر معاصر ايران

جريان شناسي شعر ایران در قرن بيستم

سيد مهدي زرقاني

چاپ اول از تحرير دوم: ۱۳۹۱

نشر ثالث

تحریر نخست کتاب سه نوبت به چاپ رسید. در این مدّت، پیوسته نظرگاه ­های منتقدان و خوانندگان محترم را جویا می ­شدم و خود نیز از پشت چشم یک منتقد مطالب کتاب را وارسی می­ کردم؛ بررسی­ هایی که نهایتا مرا متقاعد کرد  نگارش تحریر دوم ضروری است؛ به­ خصوص که در خلال این شش سال پاری دیدگاه ­هایم درباره نظریه شعر عموماً و شعر معاصر ایران خصوصاً تغییر یافته بود.

     نخستین مبنای نظری که به تحریر دوم تشخّص و تمایز می ­دهد، این است که به رغم آن­ چه در گذشته می­ پنداشتم، اکنون بر این باورم که مجموعه فرهنگ و ادب معاصر ایران نتوانسته یا نخواسته از مرزهای «سنّت» کاملاً خارج شده، به قلمرو فرهنگیِ موسوم به «مدرنیسم» وارد گردد. به­ واقع، مبانی سنّت به شکل دگردیسی­ یافته­ ای در ایران عصر جدید ادامه حیات دادند.

       ما در دو دوره تاریخی با دو فرهنگ غیر ایرانی برخورد داشتیم؛ نخست در  قرن نخست هجری با فرهنگ «آسمانی» اسلام و دیگر در عصر مشروطه با فرهنگ «زمینی» غرب. در تاریخ ادبی ایران و قلمرو زبان فارسی نشان دادیم که در آن روزگاران هم سنّت ­های عصر پیشااسلامی پس از عبور از دل «فرآیند دگردیسی» در شکل و شمایل تازه­ ای ظهور کردند و این تصوّر نادرستی است که ادبیات ایران بعد از اسلام را پدیداری نوظهور و بی­ ارتباط با ادبیات ایران باستان فرض کنیم. همین اتّفاق در سطحی دیگر، در عصر مشروطه روی داد. «سنّت» ­های فرهنگی، ادبی، عقیدتی و اجتماعی ایران کلاسیک پس از دوره مشروطه در کنار ما زندگی می­ کنند، هر چند صورت­ شان تغییر کرده باشد. تحریر دوم با چنین ذهنیّتی نوشته شد. ممکن است این تغییر نظرگاه در همه مباحث كتاب تأثیر مستقيمي نداشته باشد اما چندان هست که پاری بحث­ های محوری را کاملاً تحت تأثیر قرار داده است.

    تفاوت دیگر تحریر دوم نیز به بُعد نظری مربوط می­ شود. هنگام نوشتن تحریر نخست، رابطه متن و فرامتن را «علّی ­ـ معلولی» می ­دیدم و پاری عنوان ­بندی­ ها و تحلیل ­ها نیز بر همان اساس تدوین شده بود اما اکنون فکر می ­کنم رابطه مذکور «تناظری» است. درباره ویژگی­ های این نوع رابطه در جای دیگری سخن گفته­ ایم (زرقانی، 1388: 98ـ88). این تفاوت نیز هر چند در ظاهر نوشتار خیلی آشکار نیست اما تحلیل­ ها و حتّی جهت ­گیری­ های مباحث با چنین ایده ­ای تنظیم شده ­است. 

    هم­ چنین امروز می ­توانم به­روشنی اعلام کنم که رویکرد من در کتاب حاضر تاریخ­ ادبیاتی است؛ منتها تاریخ ادبیات به مفهوم مدرن آن که مشتمل بر مباحث انتقادی، تحلیلی و سبک­ شناسانه می­ شود. در خصوص برخی جریان­ های شعری نیز تغییر موضع داده ­ایم که لابدّ خوانندگان محترم ضمن خواندن متن متوجّه خواهند شد.

    تحریر اخیر از جهت صورت و ساختار ارائه مطالب نیز با تحریر نخست تفاوت­ هایی دارد که مهم­ ترین آن­ ها اصالت­ دادن به «ایجاز» است. بلاغت مخاطب ایجاب می­ کند که در نگارش­ های آکادمیک بیش و پیش از هر چیز به این ویژگی نوشتاری توجه کنیم. این، البتّه، منجر به حذف مطالب مهم و ضروری نشده­ بلکه تنها تفاوت در شیوه بیان است.

     علاوه بر این، در نظام عنوان ­بندی کتاب  نیز تغییراتی اعمال شد تا ارتباط درونی اجزای هر فصل برای خواننده روشن­ تر شود؛ هم­ چنان­که افزودن پاری نمودارها بدان جهت است تا مفاهیم در یک نگاه کلّی پیش روی مخاطبان آشکار گردد. عنوان فرعیِ افزوده ­شده به پشت جلد نیز جهت ­گیری کلّی کتاب را نشان می­ دهد. تفاوت دیگر، در تنظیم دقیق ­تر فهرست­ های پایانی است تا امکان دسترسی راحت­ تر و سریع­ تر به مطالب مورد نظر فراهم شود. هم ­چنین تغییراتی در آیین نگارش، قواعد سجاوندی و ارجاع­ های درون­ متنی کتاب ایجاد کردیم که بر اساس جدیدترین شیوه ­های علمی رایج در ایران و جهان است.

      در پایان از همة بزرگوارانی که در این مدّت نکات انتقادی مهمی را متذکّر ­شدند، بسیار سپاس­ گزارم. قطعاً بخشی از تغییرات اعمال­ شده نتیجه دقّت نظر و تذکّرات مفید آن­ ها بوده ­است. از جناب آقای محمدعلی جعفریه و کارکنان نشر ثالث نیز تشکر می­ کنم که زحمت چاپ و انتشار تحریر دوم را پذیرا شدند و امیدوارم صورت تازه کتاب مقبول طبع پژوهش ­گران محترم  و سخن ­سنجان با ذوق قرار گیرد و آخرین سخن ما درخواست نظرات انتقادی خوانندگان محترم است.

 فهرست تفصيلي را در ادامه مطلب ببينيد                   


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

 

اين روزها به واسطه تصحيح حديقه سنائي بيشتر وقتمان در كتابخانه شخصي جناب آقای دكتر ياحقي مي گذرد که الحق و الانصاف از جهت منابع آرشیوی و نیز اشتمال بر کتب مرجع ادب فارسی فوق العاده است. تردیدی ندارم که برخی منابع را در مشهد فقط می توان در همین کتابخانه سراغ جست. از جمله كتابهايي كه بر حسب اتفاق به چشممان خورد كتاب فارسي سال اول دبيرستان است كه تصوير مباركش را مشاهده مي كنيد. نكتة حائز اهميت تدوين كنندگان اين كتاب هستند. ممكن است تصوير به خوبي مشاهده نشود، از اين روي نام نويسندگان آن را بازنويسي مي كنيم:

آقاي محمد تقي بهار، آقاي عبدالعظيم قريب، آقاي رشيد ياسمي، آقاي بديع الزمان فروزانفر، آقاي جلال همائي، استادان دانشگاه.

اكنون سوال مهم اين است كه آيا دبيرستانها خيلي اهميت داشته كه اين بزرگان ادب فارسي تاليف كتاب براي سال اول دبيرستان را به عهده گرفته اند يا اينكه وقت آن استادان كم ارزشتر از اوقات استادان معزز امروز بوده يا موضوع ديگري در ميان است كه به عقل ما نمي رسد؟ به قول مرحوم اخوان فتامل. . .

 ـــــــــــــــــــــــــ كاملاً بی ارتباط با پست بالا ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خبر انتشار کتاب به زودی . . .

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

سایه­ ها . . .

سمبل دو رویی طبیعت­ اند.

در قفای تو

سرکش­ اند و نیش­ دار و ترسناک

در کنار تو

خُرد و خوار و مهربان و سر به زیر.

این منافقان مستدام هرزه­ گرد

با تواند و بی­ تواند

در تو اند و بر تو اند.

  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 9 قبل از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 
                                     سرايندة واقعي موش و گربه كيست؟

ظاهراً نخستين جايي كه ترديد انتساب موش و گربه به عبيد زاكاني مطرح شده، نوشتة دكتر محجوب است كه ترديدي پوشيده را پيش مي­كشد اما نه تصريح مي­كند و نه موضوع را چندان توضيح مي دهد كه تبديل به مساله اي جدي شود. اما كسي كه مساله را به طور جدي مطرح كرده و بدون ترديد انتساب اين اثر را به عبيد رد مي­كند، علي محدث است. او مصحح و منتشر كننده نسخه جديد موش و گربه است كه بر اساس نسخه اي كهن آن را تصحيح و منتشر كرده است. به نظر او سبك كتاب به نوشتارهاي سدة هشتم شباهت چنداني ندارد و در هيچ يك از نسخه هاي كهن مجموعه اثار عبيد هم اين قصيده موجود نيست و از جهت محتوا و سبك نيز با ديگر آثار عبيد هم سطح نيست. علي محدث حدس مي زند كه اين اثر متعلق است به قرن دهم و سراينده اش شاعري از فرقه پسيخانيان (نقطويان) است كه در قصيده جدال هاي صفويان و نقطويان را به تصوير مي كشد.

     از طرف ديگر مرحوم ذبيح الله صفا ميان زندگي و سفرهاي عبيد به منطقه كرمان و نيز جنگ و جدال هاي ميان شيخ ابو اسحاق اينجو با امير مبارزالدين محمد مظفري فرمانرواي كرمان با حوادث داستان كه اتفاقا در منطقه كرمان روي داده، قرينه سازي هايي مي كند. بنابراين هر دو طرف دعوي براي خود دلايلي دارند.

     در بررسي زباني اثر، بيتهايي مثل

آن يكي خوانچه پلو بر سر         افشرة آب ليمو عمانا

بعيد به نظر مي رسد متعلق به قرن هشتم باشد و بيشتر به قرن دهم مي خورد.

يا بيت زير:

چون كه جمع آوري لشكر شد          از خراسان و رشت و گيلانا

به مناطق جغرافيايي  (رشت و گيلان) اشاره مي كند كه در سنت شعري قرن هشتم كمتر سابقه دارد.

     علاوه بر اين، در لا به لای دیگر سروده های عبيد اشارتي به اين داستان نيافتيم و اگر منظومه از آن او مي بود، لابد در بقيه اشعارش اشاره اي به اين منظومه مي كرد. اين دلايل خواننده را متقاعد مي كند كه با آقاي محدث هم داستان شود.

     ممكن است گفته شود اشاره حافظ به «گربه زاهد۱» كه در مركز اين داستان قرار دارد، نشان مي دهد كه اين روايت  در قرن هشتم در كانون مركز و غرب ايران وجود داشته و بنابراين احتمال اينكه عبيد سراينده منظومه باشد، وجود دارد. اما نبايد از ياد برد كه حكايت گربه زاهد در كليله و دمنه آمده و بيت حافظ به  تصوير گربه كليله بسيار نزديك تر است تا گربه منظومه موش و گربه.

   يافتن پاسخ دقيق تر مستلزم بررسي مقايسه اي دايره واژگاني و تمهيدات بلاغي موش و  گربه با ديگر سروده هاي عبيد است اما در وضعيت كنوني دلايل براي رد انتساب اين اثر به عبيد بيشتر است. شما چه دلايلي در رد يا تاييد ادعاي مذكور داريد؟

 ــــــــــــــــ

۱. اي كبك خوش خرام كجا مي روي بايست        غره مشو كه گربه زاهد نماز كرد

ــــــــــــــــــــــــــــ بعد از تحرير

۱) چاپ محدث بيت نخست مورد بحث را اينگونه ضبط كرده است:

آن يكي دوري پلو بر دست     افشرة آب ليمو عمانا

كلمه دوري به معناي بشقااب خيلي متاخرتر از خوانچه است و اگر آن كلمه درست باشد باز هم احتمال

انتساب اين قصيده به عبيد را كمتر مي كند. اما بيت دوم، كه در ان كلمه "رشت" به كار رفته و ما گفتيم درمتون كهن خيلي متدااول نيست، اصلا در چاپ محدث نيست.

۲) در ديوان ابو اسحاق اطعمه (۱۳۸۲: ۸۲) بيتي يافتيم (مذاکرات شفاهی با دکتر یاحقی) كه در ان كلمه "پلو " به صورت پولاو آمده است و بدين ترتيب تاريخ اين كلمه تا حدود قرن نهم عقب مي رود. اما صورت پلو به خصوص با "دوري" خيلي متاخرتر از قرن هشتم به نظر مي رسد:

چو بز رشته اول ز بغرا بجست           برنج سفيدش به خود باز بست

در آن جنگ همپشت و همپا شدند      به نوعي كه با رشته پولا شدند    

۳) سنایی غزنوی نیز ذیل تربیت کودکان اشاره می کند که

بند و حبسش کند به خانه موش         میر موشان کند فشرده گلوش

معلوم نیست میر موشان به چه چیزی اشاره دارد اما آیا می توان گفت روایتی شبیه آنچه در منظومه موش و گربه میبینیمُ در حدود قرن ششم در منطقه شرق ایران هم وجود داشته است؟

۴) درباره سابقه موش و گربه سرايي در ادب فارسي در حدود قرن هشتم به بعد به نوشته زير مواجعه كنيد:

http://www.khabaronline.ir/news-162951.aspx

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

چند شماره پیش مطلبی نوشتیم در نقد سه نسل از استادان ادبیات. اخیرا کتابی به دستم رسید که تعداد واحدها و شرح مختصر درس های دوره کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری زبان و ادبیات فارسی در آن ثبت شده بود. به نظرم آمد بد نیست آن واحدها را در مرکز توجه قرار دهیم؛ این­ها واحدهایی است که همان نسل اول استادان می­گذراندند. ما واحدها را با سه رنگ مشحص کرده ایم. رنگ نارنجی شامل واحدهایی است که آزادی استاد و دانشجو را در انتخاب مواد درسی به رسمیت می شناسد و رنگ صورتی واحدهایی است که جای خالی اش در برنامه های مدرن ما کاملا احساس می شود:

                                                دوره کارشناسی

زبان فارسی و آیین نگارش

دستور مقدماتی زبان فارسی

نامه نویسی

مقدمات ادبیات فارسی

مقاله­ نویسی

بدیع و قافیه و عروض

دستور تاریخی زبان فارسی

نقد و بررسی متون فارسی (شعر فارسی تا قرن پنجم)

معانی و بیان

تاریخ ادبیات فارسی (از آغاز تا پایان قرن سوم)

نقد و بررسی متون فارسی (نثر فارسی تا قرن پنجم)

بزرگان ادب ایران (فردوسی)

تاریخ ادبیات فارسی ( قرن چهارم و نیمه اول قرن پنجم)

نمایشنامه نویسی

بزرگان ادب ایران (ناصر خسرو ـ بیهقی)

نقد و بررسی داستان های منثور فارسی

تفسیر متون فلسفی فارسی

ادبیات کودک

فرهنگ عامه

تصوف و ادبیات فارسی

بزرگان ادب ایران (خاقانی)

داستان نویسی

ادبیات فارسی در دیگر کشورها

نقد و بررسی متون فارسی (نظم فارسی از قرن پنجم تا هفتم)

نقد و بررسی متون فارسی (نثر فارسی از قرن پنجم تا هفتم)

سبک شناسیی نظم

تاریخ ادبیات فارسی (نیمه دوم قرن پنجم تا اوایل قرن هفتم نثر)

تاریخ ادبیات فارسی (نیمه دوم قرن پنجم تا اوایل قرن هفتم شعر)

جریان های ادبی معاصر (نثر)

جریان های ادبی معاصر (نظم)

نقد و بررسی آثار حماسی فارسی

نقد و بررسی آثار عرفانی و اخلاقی فارسی

نقد و بررسی آثار غنایی فارسی (داستان های منظوم)

نقد و بررسی آثار غنایی فارسی (تغزل و غزل)

بزرگان ادب ایران (خیام _ نظامی)

بزرگان ادب ایران (سعدی)

رساله ختم تحصیلی

سخن سنجی

نقد و بررسی متون فارسی (از قرن هشتم تا چهاردهم نثر)

سنجش ادبیات ایران و خارجه

سبک شناسی نثر

نقد و بررسی متون فارسی (از قرن هفتم تا قرن چهاردهم شعر)

تاریخ ادبیات فارسی از قرن دهم تا قرن چهاردهم

تاریخ ادبیات فارسی از قرن هفتم تا اوایل قرن دهم

بزرگان ادب ایران (مولوی)

بزرگان ادب ایران (حافظ)

سیر روزنامه نگاری در ایران

سیر نمایش ونمایشنامه نویسی در ایران

                                                          دوره کارشناسی ارشد

دستور تاریخی زبان فارسی

متون شعر فارسی 1

متون شعر فارسی 2

متون شعر فارسی 3

متون شعر فارسی 4

متون نثر فارسی 1

متون نثر فارسی 2

متون نثر فارسی 3

متون نثر فارسی 4

عروض و بدیع و قافیه

نقد ادبی

منابع و روش تحقیق در تاریخ ادبیات و فرهنگ ایران

تصوف اسلامی

سیر عقاید و آراء اسلامی

سیر عقاید و آراء اسلامی

تحقیق در معانی و بیان فارسی

صرف و نحو عربی

متون شعر و نثر قدیم عربی

متون شعر و نثر جدید عربی

ادبیات معاصر جهان

زبان خارجه انگلیسی

زبان خارجه فرانسوی

چگونگی استفاده از نسخه های خطی فارسی

بحث و انتقاد ادبی در باب شاهکارهای ادبیات فارسی

نقد شعر فارسی معاصر

نقد نویسندگی جدید در زبان فارسی

ادبیات ایران در عصر صفوی

زبان های ایران باستان

                                                                دوره دکتری

تحقیق در ادبیات عرفانی و حکمی

تحقیق در ادبیات قهرمانی و حماسی

تحقیق در ادبیات غنایی

داستان نویسی و داستان سرایی در ادبیات فارسی

مطالعه در ادبیات اخلاقی

سمینار

تحقیق در دستور زبان فارسی

فرهنگ نویسی

نقد و تصحیح متون فارسی

بررسی تحقیقات ادبی ایران شناسی

نقد ادبی به صورت عملی

یکی از انواع ادبیات فارسی معاصر

ارزیابی تحقیقات ادبی در ایران

مباحث زبان و ادییات فارسی امروز

                                                     دروس اختیاری دوره دکتری

متون فلسفی پهلوی

ترجمه و تفسیر اوستا به پهلوی

تحقیق در دینکرت

کلیات حکمت و کلام اسلامی

ارسطو

افلاطون

فلوطین

نظم و نثر از دوره عباسی به بعد

نقد ادبی عربی

  نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1391ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

                                                          به روح سید مجتبی

                                                                     شهیدی که شهید حساب نشد     

از اهالی جنوب شهر بود

روزهای هفته غالباً

از خروس­خوان صبح

تا حدود بامِ شام

با دو پای نصفه­ـ نیمه از زمان جنگ

بر کنار راه می­ نشست.

پس گره به پیش­بند جنگ

                                             می­ نشاند.

دست­ها ـ سپاهیان پر توان اوـ

                                       زره­ به­ تن،

                                           از هر آن طرف به هر طرف

چون یلان قصه­های دیر و دور

                                 بر نهاد کفش­های کهنه، برق

                                                                            می­فشاند.

پهلوان پیر ما

         روزها و هفته­ها و ماه­ها و سال­ها

                                در نبرد نابرابری میان دست و کفش. . .

[مضحکه است این نبرد ولی

                                 معرکه است واقعاً]

عاقبت،

بعد از ظهر شنبه­ ای،

                       جمعه­ ای، سه­شنبه ­ای

در نبرد با دو جفت کفش قهوه­ ای

                              جانب چپ سپاه ما سیاه شد

بعد اندکی خبر رسید

                          در جناح راست هم کسی تباه شد.

[کفش­های قهوه ­ای، دهان به­خنده ­باز

                                             فاتحان قلعه ­های نیمه­ باز. . .]

قهرمان ما خمید و لشکرش دو نیم شد

                                                اوفتاد بر زمین

در مناطق جنوب شهر

                          طفلکی یتیم شد

                                                  همین!

  نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

. . .

ـ نه! نزديك است

دقيقاً بعد از اين ديوارهاي سخت سيماني

                                               نمك­ زاري­ست

                                                   كه بوي تند آن پيداست.

كمي آن­سو تَرَك

               آبيِ آرامي­ست

                           [چه آبی و چه آرامی برادر جان!]

                                            كه روي ساحلش با خط زيبايي

                                                                                  نوشته­ اند:

 

«به جرم زادنِ پي­ در پيِ امواج طوفانی

                                             تا سال دگر تعطيل. . .!»

 

همان جا است

             تعجب مي­ كني اما

                                همان جا است

همان درياي موجاموج پارينه­ ست

                                          كه يك­سال است

                                                             آدینه­ ست. . .

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

نان،

در نگاه عارفان سنتی

اسم اعظم خداست،

در خیال شاعرانِ قافیه

هم­نشین مستدام خان و مان،

در جهان گفتمانِ­ غالب مدرن

هستة حیات آدمی.

ای شگفت از این تناسب شگرف

بین نان و

جان و خان و مان و گفتمان.

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 3 قبل از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

      این نوشتار کوتاه، شامل نقد سه نسل از استادان ادبیات و محیط های اکادمیک است.

1.           چهره های درخشان نسل اول کسانی مثل مرحوم فروزانفر، مرحوم بهار، مرحوم دهخدا، مرحوم معین و دیگران بودند که هر کدام مرکز ثقلی در زمینه کار خودشان محسوب می شدند و می شوند. خطوط اصلی که این بزرگان در تحقیقات ادبی ایجاد کردند چونان سرچشمه هایی است که هر کدام به رودهای پر خروشی تبدیل شد. وجه شاخص این نسل اصالت دادن به ادبیات کلاسیک فارسی، آشنایی عمیق با تاریخ و فرهنگ و ادبیات ایران، پشتکار ستودنی، فراغت بال قابل توجه، عمیق بودن تجربه های زیستی، چندجانبه بودن شخصیت علمی و آشنایی با روش های علمی زمان خود در برخورد با ادبیات بود. این مهارت ها را یا بر اساس تجربه فردی آموخته بودند و یا اگر از منابع غربی با واسطه یا بی واسطه فرا می گرفتند، با قدرت بسیار زیادی که داشتند آنها را با ادبیات و فرهنگ بومی سازگار می کردند. در یک کلام، اصلی ترین شاخصه این گروه تعمّق بسیار در ادب کلاسیک بود. آنها به این باور رسیده بودند که دانش های فرامتنی، نظریه های برخورد با متن و تئوری های نقد ادبی «ابزاری» هستند برای مکالمه با متن ادبیات. ادب کلاسیک برای آنها قداستی داشت و آنها ابعادی از آن را دریافته بودند که برای شان ارزش داشت تا تمام عمر را در آن غوطه بخورند و تحقیق کنند. کسی نمی تواند انکار کند خطوط اصلی که این بزرگان در ادبیات کلاسیک طراحی و تدوین کردند، هنوز عالمانه ترین و اصلی ترین محورهاست. قصد من بت تراشی یا قداست بخشی به آن بزرگان نیست بلکه بیشتر تمایل دارم صورتی از «امر واقع» را پیش چشم آورم. به دلیل اثرگذاری بسیار این بزرگان در تحقیقات ادبی اجازه بدهید این «نسل فروزانفری» را «نسل درخشان» بنامیم؛ نسلی که شاگردان طراز اولی هم تربیت کردند و این خود به تنهایی کافی است که مقام شان را برکشد.  

2.       در میان چهره های درخشان نسل دوم نام هایی مثل مرحوم یوسفی، مرحوم زرین کوب، مرحوم صفا، مرحوم شهیدی، جلال متینی، مرحوم فیاض، مرحوم مدرس رضوی، مرحوم رجائی بخارائی و چند چهره دیگر به چشم می خورد. این نسل ارتباط گسترده تری با ادبیات جهان داشت و به نوآوری هایی دست یافت که نسل پیش از آن محروم بود. پیدایش دیدگاه های نو در تحقیقات ادبی به آنها کمک کرد تا زاویه های جدیدی به روی ادبیات باز کنند و از منظرهای تازه، ادبیات بسیار دل انگیزتر به نظر می رسید. وجه شاخص دیگرشان این بود که آنها نیز ادبیات کلاسیک را جدی گرفتند و یادشان نرفت که قرار است محقق ادبیات فارسی باشند. من هر چه در آثار این بزرگان غور و عمق کردم، ذره ای از تسلط «روح ترجمه ای» را بر ذهن و زبان آنها نیافتم. مثلا مطمئن هستم استاد زرین کوب چندین زبان زنده دنیا را می دانست اما وقتی تاریخ ایرانش را می  خوانم، می بینم که زرین کوب است که دارد با من سخن می گوید نه «سر وانتس چماسوف اشکلونی». مرحوم یوسفی حتی در آخرین روزهای حیاتش در حال یادگیری یک زبان خارجی دیگر بود اما ذره ای از غلبه روح ترجمه ای بر آثارش نمی توان یافت. همچنین اند بقیه بزرگانی که می شناسیم. صحبت بر سر نیاموختن زبان های خارجی نیست (هر محقق ادبی که امروز حد اقل بر دو زبان خارجی کاملا مسلّط نباشد، عملاً کم­سواد تلقی خواهد شد)، اما اینکه ما از آموخته های مان چگونه استفاده کنیم، محل تأمل جدی است. این بزرگان نیز هر کدام توانستند در حوزه کاری خودشان آثار ماندگاری را بر جای بگذارند و مسیرهای تحقیقات ادبی را هموار کنند. اجازه بدهید این نسل «یوسفی ها» را «نسل روشن» بنامیم.    

3.       نسل سوم، نسل جوانتری است که وجه شاخص چهره های مهم آن کم توجهی به ادبیات کلاسیک است؛ نسلی که به علت شتاب گرفتن زندگی، تغییر شیوه های آموزشی، تغییر شرایط اقتصادی و اجتماعی، دگرگونی ارزشهای فرهنگی و تنبلی مُسرّی (تشدید برای تأکید است) ایرانی و خیلی چیزهای دیگر ادبیات کلاسیک را از طریق «گزیده ها» آموخت و این آفتی بود که بر جان نسل دانشجویان جوان افتاد؛ دانشجویانی که به زودی خودشان استاد می شدند. من یادم هست وقتی برای امتحان به محضر استاد شهیدی می رفتیم (خدایش بیامرزاد)، ایشان می گفتند از کتابخانه یک دیوان را بیاور و بخوان و بعد سوالاتشان را مطرح می کردند. ما اصلا نمی دانستیم در جلسه امتحان چه چیزی از ما پرسیده خواهد شد و برای همین خیلی دیر جرأت می کردیم برای امتحان اعلام آمادگی کنیم. به علت قوانین دست و پا گیر اداری و غم نان و هزار غصه ناگفته دیگر، آن روزها و آن روش ها دیگر عملی نیست. اما یادم هست کلاس های درسشان در دوره دکتری اول و آخرِ ترم نداشت. چند ترم می رفتیم و ایشان متون را می خواندند و هر چه بلد بودند در ضمن خواندن به ما می آموختند. یادم هست، قابلیت و روح متون کلاسیک را برای اولین بار در محضر ایشان درک کردم. آن وقتها کم سن و سال تر بودیم و گاه به شیوه امتحان ایشان می خندیدیم اما حالا می فهمم که آن رفتار نمادین چه معنا داشته و ایشان چه زیرکانه می خواسته عمیقا ما را با ادبیات کلاسیک درگیر کند. امروز دانشجویان جوان ما حتی در دوره های تحصیلات تکمیلی با ادبیات کلاسیک چقدر آشنایی پیدا می کنند؟ آزمون های دکتری چه مهارتی و چه دانشی را در دانشجویان می سنجد؟ دانشجویان دوره کارشناسی ارشد که در دوره کارشناسی به زور «گزیده و جزوه» و اینطور چیزها فارغ التحصیل می شوند، ناگهان وارد دوره کارشناسی ارشد شده، با استادانی سخت گیر مواجه می شوند که آنها را به تحقیقات حجم گرا در ادبیات کلاسیک وا می دارند و چون به نظرشان بی فایده و در عین حال سخت می آید، به لطایف الحیلی از آنها عبور می کنند. این استادان جوان را نسلِ «چه» بنامیم و جوانترها که بعدا استاد می شوند، چه دریافتی از ادبیات کلاسیک خواهند داشت و فرزندان ما آنها را نسلِ «چه» خواهند نامید؟

4.      این نسلِ استادان جوان چند گروه شده اند و به اقتضای روزگار در شاخه های مختلف فعالیت می کنند. لابد شما هم این شعار فریبا را شنیده اید: «روزگار علامه پروری تمام شده است» اما اجازه بدهید پرسشی را مطرح کنیم: آیا این شعار نوعی پوشش برای ضعف مطالعاتی ما جوانترها در ادبیات کلاسیک نیست؟ چنانکه ضعف مان در زمینه آشنایی با زبان و ادبیات جهان، در پشت نقاب «دفاع از ادبیات کلاسیک» خودش را پنهان می کند؟ ملاحظه می  کنیم که هر دو سوی ماجرا چقدر قبیح است؟

    تخصصی شدن تحقیقات ادبی و گرایشی شدن رشته های تحصیلی در دوره های تکمیلی، یک اتفاق بسیار خجسته است که اگر آن را چون بسیاری دیگر از پدیدارهای وارادتی تا «حد ممکن تنزّل و تقلیل» ندهیم، می تواند سرآغازی باشد برای پیدایش نسلی از محققان و استادان ادبیات که پس از سالها چهره های جریان سازی شوند. اما آنچه مرا به نوشتن این نوشتار واداشت غلبه یک موج «ظاهراً» نوگرایی در محیط های آکادمیک است که مثل سرطان پروستات (در این تشبیه تأمل بفرمایید) به جان «مرکز تولید» دانشکده های ادبیات افتاده است. «نوگرا بودن» با «عمیق شدن نگاه» مانعة الجمع نیست. این چیزی است که ما کم داریم. یادگرفتن یک نظریه، خواندن یک کتاب به زبان غیر فارسی برای دانشجویی که تا سطح دکترای تخصصی ادبیات آمده، کار شگرفی نیست، بومی کردن و درونی کردن آن، کار شگرفی است. مثلاً آیا مرحوم یوسفی نوگرا نبود؟ یا استاد شفیعی کدکنی نوگرا نیست؟ یا استاد پورنامداریان نوآور نیست؟ حتی من فکر می کنم آن شیوه تدریس و آزمون مرحوم دکتر شهیدی خیلی از آنچه ما امروز «نو آوری» می نامیم، نوتر بود. ما نسل نوگرا چه گلی بر سر ابیات گذاشتیم؟ این، استفهام انکاری نیست، استفهام تأملی (!!!) است.

5.      نوشتن این یادداشت را نباید به حساب بدبینی "خیلی زیاد" گذاشت. قصدم فقط این است که عرض کنم ادبیات کلاسیک را فراموش نکنیم. بارها و بارها حتی از زبان استادان جوان شنیده ایم که مثلا شعر فرخی چه فایده دارد و چرا باید شعر منوچهری و ناصرخسرو را خواند و چرا نباید نقد نو بخوانیم و چرا شعر معاصر فقط دو واحد داریم و نثر معاصر فقط دو واحد داریم و از این دست پرسش ها؟ گویا در ذهنیت طراحان چنین پرسش هایی تقابلی هست میان شعر فرخی با شعر معاصر یا بلاغت کلاسیک با نقد نو اما به نظرم این ساده کردن مسأله است. واقعیت این است که اینها مانعه الجمع نیستند. هر کدام فایده خودشان را دارند و کارکرد خودشان را. اگر برنامه ریزان قدیمیِ واحدهای درسی به ادبیات معاصر کم توجهی کردند و به زعم برخی "این اشتباه بزرگ آنها" بود، قضاوت ها و ذهنیت فوق نیز افتادن از سوی دیگر بام است.            

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بعد از تحریر

خوانندگان محترم

لطفا به اصل اخلاقی وبلاگ احترام بگذارید. اگر بحثی اینجا مطرح می شود صرفا به قصد این است که زوایای آن توسط خوانندگان شکافته شود و جنبه هایی که در متن اصلی نیامده در بخش نظرات مطرح شود. شان دانشگاهی خوانندگان محترم اقتضا می کند که اینگونه به قضیه نگاه کنند. چرا ما حتی در محیط های دانشگاهی نمی توانیم حضور فکری مخالف خودمان را به رسمیت بشناسیم؟                                                   

  نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

 1.     یک مرور کوتاه بر ساختار مدیریتی وزارت علوم نشان می­دهد که پیوسته مهره­های مدیریتی کلیدی این وزارت در اختیار تکنوکرات­ها بوده­است و متخصصان علوم انسانی کمتر توفیق این را داشته­اند که پست­های کلان را در اختیار بگیرند. مسأله خیلی جالب­تر می­شود وقتی بدانیم همین وضعیت در سطح مدیریت کلان دانشگاه­های ما نیز کم و بیش دیده می­شود. بررسی­های آماری نشان می­دهد که هیأت رئیسة دانشگاه­ها، به­خصوص دانشگاه­های مادر ایران، غالباً از میان تکنوکرات­ها انتخاب می­شوند. این در حالی است که دانش «مدیریت» از شاخه­های حوزة علوم انسانی است و ما در وزارت علوم، که بی­شک علمی­ترین وزارت کشور است، به آموزه­هایی که خودمان به دانشجویان­مان درس می­دهیم، عملاً بی تفاوت هستیم.

2.     مسأله به همین جا ختم نمی­شود. قسمت اسف­بارتر  ماجرا این است که ایده­های تکنوکرات­ها بر حوزة پژوهشی علوم انسانی هم سایه افکنده­است. دلیل می­خوهید؟ پروپوزال­های تحصیلات تکمیلی و طرح­های پژوهشی دانشگاه­های مادر را نگاه کنید. ساختار این پروپوزال­ها، طرز مواجهه­شان با مسألة پژوهش، حتی سوالات و فرضیات تحقیق بر اساس ذهنیت تکتوکرات­ها طراحی و تنظیم شده­است. اثبات این نکته در این مجال امکان پذیر نیست، اما اگر چنین فرضی را بپذیریم، وضعیت تراژیکی برای علوم انسانی قابل تصور است. معنای این سخن آن است که علوم انسانی در حوزة تفکر علمی استقلال خود را از دست داده­ و تا حدود زیادی مستعمره تکنوکرات­ها قرار گرفته­است. آیا کسی می­تواند منکر تفاوت شیوه­های پژوهش در علوم فنی و پایه با علوم انسانی شود؟ پژوهش­های میان­رشته­ای قصة دیگری دارد که ارتناطی با بحث ما پیدا نمی­کند.

3.     من چندان با مدیریت­های دانشگاه­ها سر و کار مستقیم نداشته و ندارم اما تجربه مواجهة بیست ساله ام با محیط دانشگاهی این نکته را برایم مسلم کرده که حتی در بودجه­بندی دانشگاه نیز، ذهنیت تکنوکرات­ها حکومت می­کند. بدین ترتیب که آن­ها بخش زیادی از نیازهای پژوهشی دانشگاه را بر مبنای ضرورت­های آزمایشگاهی می­سنجند و از آن­جا که علوم انسانی هزینه­های آزمایشگاهی ندارند، تفاوت فاحشی هست میان بودجه­های پژوهشی دانشکده­های علوم انسانی با علوم فنی و پایه. حال آن­که در حوزة پژوهش، نیازهای علوم انسانی اساساً متفاوت است با نیازهای علوم فنی و پایه. این نکته به گوش متولیان محترم امر نمی­رود که آزمایشگاه رشته­های علوم انسانی، کتابخانه و منابع کتابخانه­ای، با همة تنوعی که دارد، است. وقتی به کتابخانة همین دانشکده ادبیات می­رویم، سطح آثار موجود حداقل بیست سال عقب­تر از کتاب­های روز ایزان و جهان است. در مورد خرید کتاب های خارجی، که برای ما حکم مواد آزمایشگاهی را دارد، نیز اصلاً هیچ نظام فعال و پویایی (روی فعال و پویا تاکید می­کنم) وجود ندارد. چه کسی مسئول این امر است؟

4.     مسآلة دیگر ارتقای اعضای هیأت علمی است. در بسیاری از دانشگاه­ها، هیأت ممیزه غالباً یا تماماً از حوزة غیر از علوم انسانی هستند. درست است که پروندة ارتقاء تا بخواهد به هیأت ممیزه برسد از چند صافی تخصصی عبور می­کند اما کسی نمی­تواند منکر اهمیّت نقش هیأت ممیزه در ارتقای اعضای هیأت علمی شود. این مطلب تقریباً تبدیل به یک اصل شده­ که در هیأت ممیزه، بخشی از امتیازات نامزدهای ارتقا کاهش می­یابد. این مهم نیست، مهم این است که چطور کسی که هیچ تخصصی در حوزة علوم انسانی ندارد، به خودش اجازه می­دهد در زمینه­ای اظهار نظر اثرگذار کند که صلاحیتش را ندارد؟ اگر این وضعیت بر عکس می بود، آیا استادان علوم فنی و پایه این اشکال را مطرح نمی­کردند که اعضای هیآت ممیزه تخصصی در علوم فنی و پایه ندارند و بنابراین، صلاحیت اظهار نظر علمی در این مورد را ندارند؟ چگونه است که اکنون در مورد علوم انسانی کسی این مشکل را پیش نمی­کشد؟ آیا علت آن چیزی غیر از این است که در نظر بسیاری از دست اندرکاران، علوم انسانی در مرتبة پایینتری از علوم فنی و پایه (لطفا توجه کنید که علوم پایه به چه علومی اطلاق می شود) قرار دارد؟  

5.     مجموعة این نکته­ها را که کنار یک­دیگر می­گذاریم، متوجه می­شویم که نوع مواجهة ما با علوم انسانی نادرست است و مسأله این­طور نیست که یک مشکل و دو مشکل باشد که بتوان با تغییرات جزئی آن­ها را حل کرد. اکنون می­توانیم با خیال راحت بگوییم که علوم انسانی، در محاق، بله عزیزم در محاق، است.  

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

 1.      وقتی که ما دانش آموز دبیرستانی بودیم و می خواستیم تعیین رشته کنیم، مشاور مدرسه مان یک نکته را اساس قرار داده بود: «بچه های تیز هوش بروند رشته های مهندسی و تجربی و بچه های با هوش کم و متوسط بروند علوم انسانی». الان هم که فرزندان مان می خواهند تعیین رشته کنند باز مشاور می گوید: «حیف نیست با این هوش بروید علوم انسانی!». این جملات ساده و تلخ بیانگر ذهنیتی بسیار خطرناک است که در اعماق جان اکثر ماها رخنه کرده است. آن وقت ها متوجه این نکته نبودیم یا اگر هم بودیم به روی مبارک مان نمی آوردیم. حتی اگر مطرح می کردیم جواب حضرات مشاورین این بود: «نه آقا ما که منظورمان این نبود، کلاً گفتیم». در طول دوره دبیرستان هم معلم های دروس غیر ادبی هر وقت به درس هایی مثل ادبیات می رسیدند، به شوخی و خنده بر گزار می کردند که بله! خوشا به حال معلم های ادبیات که همه اش گل و بلبل و عشقولانه. . .! با وجود این به به و چه چه ها همیشه اینطور بود که «قرب و منزلت» از آن دروس علوم تجربی و ریاضی و معلمان آنها بود و "محرومیت و کم توجهی" از آن علوم انسانی و معلمان آنها. بعد که به دانشگاه آمدیم، دیدیم قصه همان قصه است فقط قصه گو فرق کرده است. متولیان دانشگاهی (خداوند بر جلالت و عزتشان بیفزایاد! و عمرشان را به درازای حضرت نوح بگرداناد!) در مقام «حرف و نظر» آن قدر از ادبیات و علوم انسانی تعریف می کنند، که ما علوم انسانی ها روی مان نمی شود کم لطفی های «عملی» آنها را در حق علوم انسانی به رخ شان بکشیم. ضمن اینکه وقتی سری به دانشکده های مختلف می زنیم، می بینیم حتی در انتخاب کارمندهای هر دانشکده و یا نیروهای خدماتی هر دانشکده هم گویا ملاحظاتی هست که چون نمی توان چیزی را ثابت کرد، بهتر است حرفش را نزنیم. پدر و مادرها نیز، اگر هم ظاهرا به فرزندان شان بگویند در هر رشته ای که دلتان می خواهد ادامه تحصیل بدهید، به مقاطع حساس تصمیم گیری که می رسند، رهزن عقل و احساس فرزندشان می شوند. من فکر می کردم این وضعیت فقط در ایران است اما خدا را صد هزار بار شکر که در سرتاسر این کره خاکی، دست کم، یک کشور دیگر هم پیدا کردم که از این جهت از ما افراطی تر است. در سوریه، دوره دبیرستان که تمام می شود، انتخاب رشته بر اساس نمره دیپلم است. یعنی بچه های با نمره های بالا، به صورت سیستماتیک می روند، به سراغ رشته های صنعتی و تجربی و معدل های پایین، روی می آورند به علوم انسانی. یکی از دوستان رند ما (نعوذ بالله منه و من اقواله الباطلة الرذیلة الخبیثة) می گفت حاکمان اینجا می خواهند آدم های تیزهوش بروند به جانب علوم فنی و تجربی، که کاری به کار سیاسیون نداشته باشند. اینها ماشین شان را بسازند و آنها هم حکومتشان را بکنند. علوم انسانی ها نیز، هوش و حواسشان آن قدر نباشد که نقطه های کور را پیدا کنند و هر روز چوب در دماغ و آستین سیاسیون کنند. بدین ترتیب، مسایل و مشکلات دنیا و آخرت مردم حل می شود و امور به کام همه می گردد. به قول عربها «والعهدة علی الراوی». با وضعیتی که توصیف کردیم، چه بر سر علوم انسانی در کشورمان خواهد آمد؟

2.      من نمی دانم با چه بیانی این جمله را بگویم که به نظرتان تکراری نیاید: «موتور تحول و رشد جامعه حتی در حوزه علوم پایه، وابسته به رشد علوم انسانی است». کافی است یک لحظه بیندیشیم به هزینه های فراوان و هنگفتی که ملتها به خاطر ضعف در حوزه علوم انسانی متحمل می شوند. مشکلات اجتماعی که می تواند موتور صنعت جامعه را سالها و دهه ها از کار بیندازد، ناشی از کم عنایتی به علوم انسانی است. هر ملتی در جهان، که برای «انسان» حرمت قائل شود، به «علوم انسانی» حرمت می گذارد و هر ملتی که به انسان حرمت بگذارد، زمینه رشدش در همه زمینه ها فراهم می شود. مثلا اگر ما بتوانیم شیوه تربیت درست دانش آموزان، دانشجویان و پژوهشگران را یاد بگیریم و ذهن و روان آنها را درست تربیت کنیم، آیا زمینه رشد آنها را حتی در حوزه علوم فنی فراهم نکرده ایم؟ آیا هیچ توجه کرده اید که پایه های انقلاب صنعتی اروپا را، نه صنعتگران، که فیلسوفان بنا نهادند. در واقع، دانشمندان علوم ریاضی، فنی و تجربی زمینه مکانیکی رشد جامعه را فراهم می کنند و دانشمندان علوم انسانی زمینه انسانی آن را.

3.       قصد من خوارداشت و یا بزرگداشت بیش از حد هیچ کدام از علوم نیست اما اگر قرار باشد علوم مختلف را در جایگاه خودشان بنشانیم، در کشور ما جایگاه علوم انسانی تعریف نشده که بخواهیم آن را در جایی قرار بدهیم یا خیر، مثل «بچه چهارم» می ماند که ناخواسته به دنیا آمده و کوپن هم سهمش نمی شود (البته گویا الان یک میلیونی به پدر و مادرش می دهند). مسأله خیلی جالب است: آن قدر از علوم انسانی «تعریف»های دهان پرکن اما تو خالی شنیده می شود که دیگر کسی احساس نیاز به «تعریف» جایگاه علوم انسانی نمی کند. تا این تعریف و تعارف ها هست نباید منتظر تحولی مثبت در این زمینه بود.

4.       اگر روزی به این نتیجه رسیدیم که باید نیمی از نوابغ کشورمان را به سمت و سوی تحصیل و تحقیق در علوم انسانی هدایت کنیم، در آن صورت می توان چشم انداز روشنی را طراحی کرد «و الّا فلا». فوایدی که از جانب اهمیت دادن به علوم انسانی حاصل می شود، همان قدر پنهان است که مضرات بی عنایتی به این علوم. وقتی یک صنعتگر یک ماشین می سازد، پیش چشم ماست اما وقتی یک زمینه انسانی در جامعه رشد می کند، دیده نمی شود. چنانکه وقتی جسم ما بیمار می شود، همه می بینند و حس می کنند اما اشکالات روانی ما آدمها سالها نهان می ماند و به چشم نمی آید. غرضم این است که بی توجهی به علوم انسانی، در نهایت به ضرر همه علوم و از جمله علوم تجربی و فنی است اما این مطلبی است که ظاهرا برای متولیان و برنامه ریزان کلان تبدیل به «امر یقینی» نشده و در حد «امر شعاری» باقی مانده است.

5.      کوتاه سخن اینکه غالبا اینطور است که هر چه مدیران ارشد حکومتی و سیاست رانان به سطح عمیق تری از درک انسانی و رشد فکری رسیده باشند، توجهشان به علوم انسانی بیشتر می شود و هر چه سطحی تر باشند، به این علوم کمتر اهمیت می دهند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بعد از تحریر

نکته دیگری که بعد از تحریر به ذهنم رسید این است که آیا هیچ دقت کرده اید که فرزندان استادان ادبیات کشور (به خصوص استادان برجسته) کمتر به سراغ رشته ادبیات رفته اند و اگر هم رفته اند خیلی از پدران شان جلوتر نرفته اند. براستی چرا این اتفاق افتاده است؟ آیا پدرها متوجه شده اند که راه را عوضی امده اند و بچه های شان را بر حذر داشته اند؟ آیا فرزندان متوجه این نکته شده اند؟ یا اینکه نه ذوق شان اصلا تفاوت داشته است. اگر امکان یک آمارگیری دقیق از نسبت استادان ادبیاتی که بچه های شان هم ادبیات خوانده اند، در اختیار داشته باشیم، می توانیم به تحلیل های دقیق تری برسیم

  نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1391ساعت 1 بعد از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

سال ها پیش آدونیس شاعر بزرگ عرب گفته که «مرا از شر این شعرها نجات دهید» (نقل به مضمون). برخی منتقدان این جمله را به مثابه زنگ خطری برای حرکت عمومی شعر معاصر عرب قلمداد کرده اند. اینکه بتوان تعریفی از شعر ارائه داد که مورد قبول همگان در همة اعصار و همة جوامع باشد، غیر ممکن است. هر کس از منظری که خود داشته، به تعریفی از آن پرداخته است. از «کلام موزون مقفی مکرر معنی دار» گرفته تا «گره خوردگی عاطفه و خیال در بستر زبان موزون» و تا «حاصل لحظات بیتابی انسان که در پرتو شعور نبوت قرار گرفته» تا « بازی زبان» و صدها نظریه و تعریف دیگر که هر کدام از منظری به آن پرداخته اند. این تعریف ها گاه چنان سرنوشت ساز بوده که مسیر شعر فارسی را تحت تاثیر قرار داده است و چون به دنبال ان تعریف ها، معیارهای نقد هم ایجاد شده، تعاریف به تدریج مسیر عمومی نقد شعر را هم تحت تاثیر قرار داده است.  

     در این «تغییر تعریف»، دستگاههای جمال شناسیک منتقدان و شاعران نبز تغییر کرده است. اما به تعبیر دکتر شفیعی کدکنی هر گاه شاعران در جلوی صف قرار داشتند و منتقدان در پس پشت  آنها، هم شعر رشد کرده و هم نقد ادبی و آنگاه که این قاعده واژگون شده، هم شعر خراب شد و هم نقد ادبی.

   حال اگر با معیارهای استتیک سبک عراقی به سراغ شعر سبک هندی برویم، آن را مبتذل خواهیم یافت؛ اشتباهی که مرحوم بهار با همه عظمت شخصیتش مرتکب شد. اگر با معیارهای سبک هندی به سراغ دستگاه جمال شناسیک شعر مدرن ایران – بعد از نیما – برویم نیز راهی به دهی نخواهیم برد. حتی اگر با معیارهای شعر نیمایی به سراغ «شعر حرکت»، «شعر زبان» و آنچه موسوم به شعر پست مدرن است، برویم باز هم به نتایج روشنی نخواهیم رسید. به نظر می رسد، برای نقد هر دستگاه جمال شناسانه و بلاغی باید معیارهایی از درون همان دستگاه پیدا کنیم. نقد و مقایسة بوطیقاهای متعدد البته قصة دیگری است.  

   هر کدام از این بحثها مخالفان و موافقانی دارد. تا آنجا که من فهمیدم، شعر معاصر ما در همه انواع و اقسامی که دارد، پیشرفت های چشمگیری کرده و هر کس آنها را انکار کند، بخشی از واقعیت را انکار کرده است اما فکر کنم چند ایراد عمومی بتوان بر شعر معاصر، به مثابه یک کلیت، وارد کرد؛ اشکالاتی که ممکن است در یک بوطیقا کمتر و در دیگری بیشتر باشد اما کم و بیش در بدنة اصلی فرهنگ و ادب معاصر به چشم می خورد:

1-      تکنیک زدگی: یعنی بال تکنیک در گسترده ترین معنایش چنان ذهن شاعران را مشغول کرده که از جانب مفهوم غافل مانده اند. «چگونه گفتن» آن قدر مهم شده که «چه گفتن» را در حاشیه قرار داده است.

2-      تئوری زدگی: یعنی به جای اینکه منتقدان پیرو شاعران باشند، شاعران به امامت منتقدان نماز شعر می گزارند.

3-      فقر اندیشگی: شعرا غالبا فاقد تجربه زیستی عمیق و اصیل است.

4-      گل آلودگی زبانی: ابهام چندان اصالت یافته که گاه این شبهه به ذهن می رسد که شاعران برای پنهان کردن ضعف اندیشگی زبان شان را گل آلود می کنند تا عمق کم شعرشان از چشم ها دور بماند.

5-      خروج از اعتدال: این اتفاقی است که کم و بیش در لایه های مختلف فن شاعری افتاده و هر چه به حیث تاریخی از دهه چهل به این سوتر می آییم، محسوس تر است.

    آیا ادونیس منظورش چنین چیزهایی بوده است؟ و اگر منظورش این باشد، آیا می توان مشکلات فوق را از شعر معاصر ایران فراتر برد و به شعر معاصر عرب هم تعمیم داد؟ یا شعر جهان سوم؟

  نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 
 

بوطیقای کلاسیک

سید مهدی زرقانی

نشر سخن

تاریخ انتشار: اردیبهشت ۱۳۹۱

 برای مشاهده فهرست تفصیلی و پیش گفتار کتاب به "ادامه مطلب" مراجعه فرمایید. 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 
غزلی از محمدرضا ترکی در وبلاگ ایشان: "فصل فاصله ۲"

 

کسی خسته جان و پلاسیده باشد
که روزی سه نوبت کلاسیده باشد

کسی خویشتن را معلم لقب داد
به هر ساز باید که رقصیده باشد

و شرمنده در پیش اهل و عیالش
و از موجر خود هراسیده باشد

و باید در این روزگار گرانی
همانند من آس و پاسیده باشد

و از دست شاگردهای عزیزش
سرش مثل من خوب طاسیده باشد

معلم عزیز دل ماست اما
به شرطی که چون ماست ماسیده باشد

آدرس وبلاگ:

http://fasle-faaseleh.blogfa.com/

  نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 
به استاد محترم جناب آقای دکتر یاحقی عزیز

                                             که این روزها در سوگ مادر سیاه پوش شده است:

 

آن روز که مادرم مرد

                         باران می بارید

                                          هر وقت باران می بارد

                                                                      مادرم می میرد

  نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

بهار،

زمین را شاعر می­کند

و چشم­های تو

                          مرا

به این چشمه­ها نگاه کن

چطور بی­وقفه

از دل سنگ زمین

                       می­جوشند

   و به گل­ها 

             و به سبزه­ها

                                 و به شعرها . . .

  نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 5 بعد از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

در این دل شب و پس از شنیدن خبر درگذشت سیمین دانشور، نه من دل و دماغ نوشتن مطلبی علمی دارم و نه زمان مناسبی برای چنان نوشتاری است. با مرگ هر نویسنده ای، بخشی از هویت فرهنگی قوم به زیر خاک می رود اما چه غم که نوشتارهای آن ها تمهیداتی هستند برای زنده نگاه داشتن نام شان در حافظه زمان. تا آن جا که به خاستگاه های روانی نوشتن مربوط می­ گردد، نویسندگان حرفه ای می نویسند تا خطی بر دیوار زمان نقش بزنند و بر مصیبت «فراموش شدن» غلبه کنند. از این منظر، نویسندگان می نویسند چون می ترسند فراموش شوند، می نویسند تا فراموش نشوند. نوشتن، نشانه ترس از فراموش شدن است. تلاشی است برای زنده ماندن پس از مرگ فیزیکی. من این مطلب را وقتی بهتر دریافتم که سنگی بر گوری مرحوم جلال را خواندم و گویا تمام نوشته های ما سنگ هایی هستند بر گورهای ما؛ سنگ هایی که نمی گذارند فراموش شویم و پوزخندی است بر زمان که سعی دارد هم جسم ها را محو کند و هم نام ها را.   

سیمین دانشور هم زمان دو نام را با خود حمل می کرد: جلال آل احمد و سیمین دانشور. انگار جلال پس از مرگ زودهنگام خود باقی عمرش را به همسرش داده بود و از او خواسته بود که به جای او هم زندگی کند و این زن به راستی پیوسته نام جلال را زنده نگاه می داشت و چنان که از آثارش بر می آید، همیشه خود را در برابر او مسئول می دید.

یادم هست در مصاحبه ای، کسی از سیمین درباره سنگی بر گوری پرسیده بود و درباره جلال و قضاوت هایش درباره زندگی خصوصی اش و اینکه گویا جلال تلویحا نقدی بر سیمین دانشور داشته. آن جا من برای نخستین بار دریافتم این زن چه نگاه عمیقی دارد و چه قدر خردمندانه مسائل را تحلیل می کند. درست به یاد ندارم آن مصاحبه را کجا خواندم اما تاثیر سخن دانشور چندان بود که پس از سالها هنوز او را تحسین می کنم.

من برای درگذشت سیمین متاسفم، نه فقط برای اینکه نویسنده خوبی را از دست داده ایم بلکه از آن جهت که شخصیت معتدلی از میان ما رفته است. این روزها همه چیز آدم ها را به طرف زیستنی غیر معتدل پیش می برد و سیمین زنی بود که معتدل فکر می کرد، معتدل قضاوت می کرد و معتدل می نوشت. همین فضیلت او را بس تا سال ها بتواند در مرکز توجه نویسندگان کشورمان قرار گیرد. یادش گرامی!

                                                                     

  نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

شعر تعزیه

1. یکی دیگر از ژانرهای مغفول مانده که می توان آن را از زیر شاخه های  "ادبیات فلکلوریک" به شمار آورد، شعر تعزیه است. منظورم سروده هایی است که برای اجرا در مراسم نمایشی ـ آیینی مربوط به واقعه کربلا و دیگر مناسک مذهبی سروده می شود.

2. ژانر «شعر تعزیه» از آن جهت اهمیت دارد که روایت عامیانه و همراه با دستکاری مردمان را درباره واقعه های مذهبی، به خصوص حادثه عاشورا، نشان می دهد. آنچه برای یک محقق ادبی قابل توجه است، ویژگی های وزنی اینگونه سروده هاست. از انجا که این سروده ها حتی در صحنه اجرا غالبا همراه با آواز خوانده می شود، بازیگر به راحتی می تواند برخی سکته های وزنی موجود در شعر را با زیر و بم کردن صدایش بپوشاند و اگر خواننده ای همان شعر را بدون آواز بخواند، متوجه می شود که در متن سکته های وزنی متعددی وجود دارد. ما می توانیم یک گام هم جلوتر برویم و بگوییم این سکته های وزنی بخشی از سنت موسیقایی این ژانر است برای هماهنگ شدن شعر با ساختار نمایشی اثر. بدین ترتیب می توان صورتی از سنت ادبی ِ "شعر همراه با آواز" را در این سروده ها مشاهده کرد؛ سنّتی که در ایران پیشااسلامی تداول عام داشته است. آن سنت ادبی توانسته از دل قرون و اعصار متمادی عبور کند و در هیأت این ژانر ادامه حیات دهد.       

3. طرف قابل توجه دیگر این سروده ها جنبه های محتوایی آنهاست. در یک مقایسه اجمالی می توان دریافت متن هایی از این سروده ها که در نقاط مختلف ایران اجرا می شود، از نظر محتوایی کاملا مشابه یکدیگر نیستند و حتی پاری دستکاری های تاریخی در آنها دیده می شود؛ دستکاری هایی  که از دیدگاه یک محقق تاریخ ممکن است "تحریف تاریخ" به شمار آید اما ما می توانیم با خیال راحت آنها را "تفسیرها و قرائت های متنوع مردمان" از وقایع تاریخی به شمار آوریم. در واقع، این دقیقا نقطه ای است که عوام برخورد هرمنوتیکی با متن تاریخ دارند؛ نقطه ای که در گدوره های پیشاتاریخی اسطوره ها را می ساخته و در دوره تاریخی ژانر تعزیه را. 

4. جانب مهم دیگر این ژانر، ارتباط آن با ادبیات نمایشی است. در اینکه در ادبیات رسمی کلاسیک ما ژانر نمایشی (شعری که برای اجرای بر روی صحنه سروده شده باشد ) وجود نداشته، بحثی نیست اما هر گاه ادبیات فولکلوریک را به عنوان عضوی از خانواده ادبیات به شمار آوریم (که حق هم همین است)، خلأ وجود ادبیات نمایشی را با این ژانر می­توان پر کرد. ما درست نمی دانیم دقیقا از چه تاریخی آیین های «شبیه خوانی» در ایران برگزار می­ شده است. منابع تاریخی نشان می­دهند که در حدود قرن چهارم و پنج ،آل بویه (حاکمان شیعی) صورتی از مراسم آیینی تعزیه را در مناطق تحت فرمانراویی خود (حتی بغداد) بر پا می­ کرده اند و آنچه امروز در ایران و برخی دیگر از کشورهای مسلمان وجود دارد، دنبالة همان سنت است. به نظر می­ رسد خود آن سنت نیز بی­ ارتباط با «سوسیوش» و مراسم سوگواری سیاوش نباشد؛ مراسمی که در سوگ سیاووش اجرای می شده و متاسفانه از آنها نمونه ای تاکنون به دست نیامده است. این قدر می دانیم که اینگونه سروده ها به "سوسیوش" معروف بوده و هر سال در مراسم آیینی سوگ سیاوش خوانده و "اجرا" می شده است. استفاده از کلمه اجرا بدان معناست که اینگونه سروده ها به صورت نمایشی بوده است. احتمال دارد آنچه در مراسم "شبیه خوانی" که در ایران امروز اجرا می شود، دنباله همان سنّت ادبی ـ نمایشی باستانی باشد.متاسفانه ما نمی­دانیم مراسم آیینی دورة آل بویه دقیقا چه ساختاری داشته و آیا پدیدة «شبیه­ خوانی» در آن مراسم هم وجود داشته یا خیر؟ اگر نشانه ها یا گزارش هایی از مراسم آیینی  روزگار آل بویه په دست آوریم، بآن وقت می توانیم با خیال راحت درباره ادبیات نمایشی دوره کلاسیک گفتگو کنیم. 

5. این ژانر یک سویه دیگر هم دارد. من نمونه ای از دست­نوشته های شبیه­ خوانی­ هایی که هر سال عاشورا و تاسوعا در روستای زرقان برگزار می­ شود، در اختیار دارم. امسال هم مشخصا برای دیدن این مراسم در صحنه اجرا حاضر شدم نکته­ های قابل توجه را فهرست­ وار ذکر می کنم:

ـ وزن و بحر سروده­ های مذکور متناسب با شرایط صحنه، شخصیت مورد نظر، حال و هوای عاطفی تفاوت می­ کند و این­طور نیست که این سروده­ ها از ابتدا تا پایان در یک وزن و بحر باشند. ارسطو در فی­ الشعر آن گاه که درباره تراژدی سخن می گوید، درباره تنوع وزن ژانرهای نمایشی سخن می گوید. 

ـ نواختن سازها در «مدخل» نمایش و نیز در قسمتهایی که "پرده یا صحنه" عوض می شود، تداعی کننده ویژگی هایی است که ارسطو در مورد تراژدی مطرح کرده است. در ادبیات ایران پش از اسلام نیز پیوسته شعر با موسیقی همراه بوده است.

ـ این بدان معناست که ساختار "شبیه­ خوانی" قابل مقایسه با تراژدی یونانی از یک سو و ادبیات ایران باستان از سوی دیگر است.  این ایده را ، که اکنون در حد "فرضیه" است، می توان این طور پیکره بندی کرد: سنت شبیه خوانی برآمده از تلفیق دو نظریه شعری یونانی و ایرانی در دوره کلاسیک است. آنچه می تواند این فرضیه را تا سطح یک اصل پذیرفته شده پیش ببرد به دست آوردن نشانه هایی یا گزارش هایی از وجود سنت شبیه خوانی در دوره کلاسیک است.

ـ تلفیق شخصیتهای حماسی و دینی نیز در این ژانر قابل توجه است. برخی صفات و ایماژها و حتی وقایعی که در متن شاهنامه و حماسه ملی ایران سراغ داریم، به صورتی غیر مستقیم (مثلا در قالب ایماژها یا رجزخوانی ها) وارد این ژانر شده است.

ـ آیین پرچم و پرچم داری و آنچه به صورت "علم گردانی" در این ژانر و سایر مناسک مذهبی عاشورا دیده می شود، نیز تداعی کننده پرچم های خاصی است که هر کدام از پهلوانان در حماسه ملی دارند.

6. رویة شگفت آور ماجرا در این ژانر، تاثیر قدرت ایدئولوژی نه تنها بر محتوا، بلکه بر جنبه های غیر محتوایی آن است. مثلا شمر یا دیگر شخصیتهای منفی واقعه عاشورا آنگاه که در مقابل شخصیتهای مثبت و زیبای صحنه قرار می گیرند، بیان شان کاملا احترام آمیز است و انگار دارند با سرورشان صحبت می کنند. ایماژهای به کار رفته نیز همین طور است، یعنی همیشه ایماژهای مرتبط با شخصیت های مثبت نمایش با شکوه، قابل احترام و عزت مند است؛ حتی وقتی شمر "ملعون" در برابر امام حسین "علیه السلام" قرار می گیرد و شروع به رجز خوانی می کند بیانی بسیار محترمانه دارد و در همان حال بسیار خشن و با صبغه ای شیطانی. نیز بسیار پیش می آید که شمر یا دیگر شخصیتهای منفی وقتی رجز می خوانند و یا در کنار ایستاده اند و منتظرند تا نوبت اجرای نقش شان  برسد، بر شخصیت های مثبت (که در متن نمایش دشمنان آن ها هستند) زار زار گریه می کنند. این پارادوکس میان "نقش بازیگر" و "احساس بازیگر" صحنه های بسیار دلکشی را پدید می آورد که در هیچ بخش دیگری از ادبیات کشورمان وجود ندارد.  

  نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 1 بعد از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

در ازدحام مرگبار استعاره­ ها

چه حرف­ های صاف و روشنی

                                           که گم شده

عجیب از نگاه ­های کور شاعران

                                           که هم­ چنان

به این غبارهای آمده از آسمان

چنان امید بسته­ اند

                                     که کودکان به دایه ­گان.

عجیب­تر که من میان این

                            هجوم گیج و گنگ استعاره ­ها

هنوز مات آن شباهت ظریف

                       میان چشم تو و چشم نرگسم.

  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

                                                              یلدا

                                                                                در افسانه ها آمده است که. . .

راستی چه قصه ­ای است

این ­که هم تولد مسیحِ نور

هم ولادت امیر تابناک آسمان

هر دو در سیه­ ترین شب است؟

این اشارتی ­ست از آن

که نهایت سیاه ­­ها سپیدی است؟

یا روایتی ز عدل بی­ حساب آسمان؟

  نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

                                                   یلدا

                                                         در افسانه­ ها آمده­ که یلدا شب تولّد خورشید است.

شب،

برفكنده به رو گيسوانش پريشان

چرك­پيراهنش را دريده گريبان

اين به­تن ديو!

چون زني مستِ هر شب به هرجا

مي­خزد از هر آن سو به سويي

با فسون سياهش سياهي

مي­دمد دمدمه بر چراغي

كآخرين شعله­هايش به­ سر سرخ

می­کشد سر برون چون جنینی

وقتِ زادن

که آبستن است شب

تا چه زاید سحر

 

  نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

                                                           شعر روستایی

شاید برای شما هم پیش آمده باشد که در مراسمی روستایی به سروده­هایی برخورد کنید که سراینده­اش نامعلوم است اما سینه به سینه و نسل به نسل روایت شده، به آواز خوانده شده و دمساز پیران و جوانان بوده است. استاد فاضل جناب آقای دکتر ناصح پاری از این سروده­ها را در دو مجموعة شعر دلبر و شعر نگار چاپ کرده­اند که ظاهراً از سروده های جنوب خراسان است؛ سروده هایی بسیار دلکش و به همان اندازه ساده.

    سروده زیر نمونه­ای از شعرهای محلی خراسان است (ممکن است در جای دیگر هم باشد). در نماهنگی که من دیدم، این ترانه همراه با ساز کُردی (قُشمه)، رقص محلی و آواز اجرا می­شد:

. . .سِبزَه جان نازنینم، نازنینم دلبرم            که مَه [= من] به گلشن سایه­ت نشینم دلبرم

***

دو لب داری، دو گیلاس رسیده دلبرم     دو چشمت چشم آهوی رمیده دلبرم

دو ابرویت مثال تیغ الماس دلبرم          کدام نقاش چنین نقشی کشیده دلبرم

***

سرم با تیغ ابرویت جدا کن دلبرم           دو چشم روشنم را زیر پا کن دلبرم

پس از مرگم عروسی گر بگیری دلبرم     به خون شاهرگم دستت حنا کن دلبرم

 

    تا آنجا که من می دانم، در دانشگاه های ایران هیچ تحقیق آکادمیکی درباره این ژانر انجام نشده است. لطفا اگر شما سراغ دارید، در بخش نظرات ذکر بفرمایید. قطعاً در مناطق دیگر ایران و به زبان ها یا گویش های بومی و محلی سروده هایی از این دست فراوان وجود دارد که به علت اینکه در زمره ادبیات شفاهی است، به­تدریج در غبار ایام محو می شوود و با مرگ داننده و خواننده آن ها، از حافظه تاریخی قوم نیز پاک می شوند. در بسیاری از دانشگاه های معتبر دنیا ادبیات فولکلوریک یکی از شاخه های اصلی در پژوهش های دانشگاهی است اما متاسفانه در دانشکده های ادبیات ایران گرایشی یا رشته ای که به این مهم بپردازد، وجود ندارد.

     بوطیقای این گونه سروده ها خاص خودشان است و تا تحقیق جامعی درباره آنها صورت نگیرد، نمی توان توصیف علمی دقیقی از آن ارائه داد اما اجازه بدهید همین چند بیت را به عنوان نمونه مرور کنیم:

ـ ایماژها مناسب ژانر حماسی هستند اما زمینة عاطفی ـ معنایی شعر مناسب با ژانر غنایی است. یکی از بهترین نمونه­هایی است که در آن شاعر توانسته مرز میان ژانرها را در نوردد و به ژانری دست پیدا کند که ما آن را به­طور قراردادی «حماسی ـ غنایی» می­نامیم.  

ـ بنیاد دستگاه تصویرگری شعر بر تشبیه استوار است اما برخی تشبیه­ها از کلیشه­های رایج در شعر رسمی کلاسیک خارج است. طرفین تصویرها را ملاحظه بفرمایید:

"لب"    به      " گیلاس رسیده"

"چشم معشوق"  به   "چشم آهوی رمیده" (تأکید من بر صفت «رمیده» است)

"ابرو"  به  "تیغ الماس" (با استفاده از ادات تشبیه «مثال»)

"چشم روشن عاشق" به "فرش زیر پای معشوق"

"خون شاهرگ عاشق"  به "حنای دست معشوق"

وجه تشخّص و تمایز این دستگاه تصویری نه فقط در مفردات بلکه در کیفیت ارتباطی است که میان عناصر فوق برقرار شده­است. تصاویر کاملاً تجربی و بر اساس کشف­ شاعرانه است؛ نه گرته­برداری شده از روی شعر رسمی.

ـ مجموعه ایماژها عاشقی زار را به تصویر می کشد که در برابر معشوقی که غایب است، بسیار افتاده و متواضع ظاهر شده و هویت خود را در هویت معشوق محو می بیند. در حالیکه در واقعیت بیرونی، به خصوص آنچه در فرهنگ روستایی ما مشاهده می شود، اینطور نیست.

ـ من نمی­دانم این ابیات به همین ترتیب است و یا آوازخوان آن­ها را به این ترتیب تنظیم کرده­است اما به نظر چونان دو بیتی­های به هم پیوسته­ای می­آیند که ماجرایی را روایت می­کنند؛ روایتی که با توصیف زیبایی معشوق شروع شده، به مرگ تراژیک عاشق پایان می پذیرد؛ نبردی خونین میان زیبایی صورت معشوق و اندام شکننده عاشق؛ روایتی از جدایی­های ناخواسته عاشقان و معشوقان روستایی که با بیان مجازی و غیر مستقیم ترسیم شده است. این نوع روایت غیر مستقیم را در هیچ­کدام از ژانرهای شعر فارسی غیر از همین دوبیتی­های پیوسته نمی­توان یافت.

ـ وزن شعر مفاعیلن مفاعیلن مفاعلین فعولن است؛ یعنی وزن دوبیتی­ها. در تاریخ ادبی ایران و قلمرو زبان فارسی نشان داده ایم که این وزن دنبالة طبیعی وزن شعرهای هجایی ایران پیش از اسلام است که همراه با آواز خوانده می­شده اند. این قبیل دوبیتی­ها نیز سروده می­شوند که با ساز و آواز خوانده شوند و مکث­های وزنی را که در آن­ها مشاهده می­کنیم، نباید به حساب ناتوانی شاعر در وزن شعر بگذاریم بلکه اصلاً وزن این نوع شعر با کمک آواز شکل می­گیرد و آواز بخشی از فرآیند تکوین وزن شعر است. بنابراین خطای وزنی نیست بلکه تمهیدی جمال­شناسانه است. در کتاب بوطیقای کلاسیک هم (در دست انتشار) نشان داده­ایم که اصلاً صاحب­نظران بوطیقا در دوره کلاسیک عامل لحن ( آواز) را به عنوان یکی از عوامل موسیقی شعر به شمار می­آورده­اند. کلمه "دلبرم" در پایانه بیتها که ظاهرا نقش ردیف را بازی می کند، افزودة خوانندگان این سروده هاست؛ شاید از آن روی که میان موسیقی کلام با موسیقی برآمده از ساز و آواز سازگاری بیشتری ایجاد شود.

ـ زمینة عاطفی سروده­ اندوهگین است اما غالباً در مراسم عروسی خوانده می­شود؛ یعنی تناقضی هست میان حیث عاطفی شعر با بافتی که در آن اجرا می­شود. چنین کارکرد عجیبی که در دیگر ژانرها مشاهده نمی کنیم، از جهت جامعه­شناسی ادبیات نیز بسیار قابل تأمل است.

ـ سرایندگان اینگونه سروده ها غالبا معلوم نیستند اما پاری از این سروده ­ها برگرفته از منظومه های غنایی است که از متن اصلی خود جدا شده و به عنوان دو بیتی های رایج در میان توده ها هویت تازه ای پیدا کرده اند. 

ـ نوعی رام نشدگی طبیعی در آن­ها دیده می­شود و از تصنّع مدنیّت در آن ها چیزی دمیده نشده­ اما توانسته اند خودشان را با عصر حاضر سازگار کنند، مثلاً قابلیت دارند که با نواهای برآمده از دستگاه­های موسیقی جدید همراه شوند یا مخاطبان خودش را در میان مردمانی بیابند که در قرن بیت و یکم زندگی می کنند.

ـ در این سروده، حجب شرقی که مناسب زمینه­های اجتماعی و فرهنگی کلاسیک است، مبنای ابراز احساسات عاشق است اما در بافت­هایی و توسط کارگزارانی اجرا می­شود که لزوماً تقیدی به آن نظام ارزشی ندارند.

ـ تمام عناصر متن برگرفته از دو محیط با حال و هوای کلاسیک هستند: "طبیعت ساده + فضاهای جنگی". با اینکه بسیاری از مخاطبان ممکن است تصور روشنی از آن فضاها ندشته باشند اما با شعر ارتباط برقرار می کنند.

ـ در ادبیات مغرب زمینی ژانری وجود دارد که به "شعر چوپانی" معروف است. مشخصاتی که برای آن ژانر ذکر شده، دقیقا همان ها نیست که در این نوع سروده ها مشاهده می کنیم. در ادبیات فولکلوریک ما نیز "شعر چوپانی"، با ویژگی های خاص خودش، وجود دارد اما به نظر می رسد سروده هایی از نوع آنچه در این نوشتار مشاهده می کنید را باید در قالبی "فراتر و کلی تر" از شعر چوپانی و "خاص تر و محدودتر" از ادبیات فولکلوریک جای داد؛ از اولی عام تر و از دومی خاص تر است. با توجه به اینکه خاستگاه اولیه و طبیعی این سروده ها غالبا محیط های روستایی است و نیز عناصر به کار رفته در متن آنها نیز با آن جغرافیا سازگاری بیشتری دارد و سه دیگر اینکه هنوز در محیط های روستایی تداول بیشتری دارد، بهتر است آن ها را "شعر روستایی" بنامیم تا هم از شعر چوپانی متمایز شود و هم در خانواده بزرگ ادبیات فولکلوریک، جایگاه خاص و تعریف شده خودش را پیدا کند.

شما چه مقدار از این سروده­ها را می­شناسید؟

  نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

من هنوز هم بر این عقیده ­ام که چشم­های تو

اسم اعظم خداست

یعنی آن کلید جمله قفل­ ها

باورت نمی­شود؟!

لحظه ­ای بیا کنار آینه

رو به روي آينه بایست

بعد اندكي درنگ . . .  

آن طلسم پلک­ های بسته را

با نگاه ساحرانه باز کن

وانگهی وانگهی وانگهی

وانگهی بدون حرف و صوت و گفت

استعارة دل مرا مجاز کن

                                      مجاز کن 

                                                     مجاز کن

  نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 

پشت آن واژه ايستاده بودم

و سرک مي­کشيدم

منتظر تا بيايي

و

تو

آن

واژه بودي
  نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 
 

               . . .ولی افتاد مشکل ها

                 (بزرگ داشت روز حافظ)

 

ـ زمان: چهار شنبه، ۲۰/۷/۹۰

ساعت: ده تا دوازده

 

ـ مکان: دانشکده ادبیات و علوم انسانی، تالار فردوسی

 

ـ سخنرانان:

 ـ زهره تائبی:

                    حافظ و امرسن

 

ـ سید مهدی زرقانی:

      تفسیری تازه از مفهوم عشق در دیوان حافظ

 

  نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM