دگردیسی سنّت یا عبور از آن؟
1. اکثر کسانی که به مقایسه شعر معاصر با شعر کلاسیک فارسی پرداختهاند، بدین نکته اذعان داشتهاند که شعر معاصر در مبناها با شعر کلاسیک تفاوت دارد. کتابهای متعددی بر اساس این ایده نوشته شده که انسان در شعر معاصر از بهترین، مهمترین و استوارترین آنهاست. نیز اکثر آنها بر این نکته اذعان داشتهاند که تفاوتهای مبنایی شعر معاصر با کلاسیک بازتابی از وضع اجتماع هم هست؛ بدین معنا که فرهنگ معاصر نیز تفاوتهای عمده با فرهنگ کلاسیک دارد. اگر نظر بر «روساختهای» ادبی و فرهنگی بیفکنیم، صدها دلیل و برهان برای اثبات این ایده پیش روی مان پدیدار میگردد. کافی است به نظام ارزشی خانواده و رفتارهای اجتماعی و حتی معماری و آرایش سر و صورت و شعرهایی که این روزها چاپ می شود توجه کنیم تا تفاوتها آشکار شود. اما اگر از فاصله نزدیک تری به قضیه نگاه کنیم، ماجرا از لونی دیگر می نماید.
به:
دکتر یاحقی؛ استاد سالهای دور و نزدیکم
تمام صبح ها و ظهرها و عصرها
به انتظار بودهام
که ساعتي به اين سرا
به اين سراي کوچک صميميام
قدم گذاري و مرا
به آفتاب چهرهات
فرابخواني و تمام.
طلوع مي کني و من هنوز
کنار میز خود نشسته ام
به انتظار آن صداي نازنين
که «آفتاب آمده بيا ببين!»
کنار مي رود حجاب چهره ات
تو مي دمي و من طلوع مي کنم
و من دوباره سرخ مي شوم
از آن عتاب دلنواز آسمانی ات
که «اي عزيز!
کتاب هم تمام مي شود
منم تمام مي شوم
تو هم تمام مي شوي
و اين نوشته ها
و اين نوشته هاي ناتمام بي بها. . .»
و من دوباره خيره مي شوم
به آن نگاه نيممست صبحگاهي ات
و لرزش ملايم نسيم
کنار گونه هاي آن چناني ات
و غرق کار مي شوم. . .
تمام مي شوم
تمام مي شوي
تمام مي شود
همين سه فعل خسته صميمي است
تمام زندگي ساده سه خطي ام.
همیشه شنیدن خبر مرگ کسی حالت چندش آوری از حیات آدمی به من میدهد که تا روزها و گاه ماهها به کنج اندوهی وحشتناک میخزم. اصلا این مسأله مرگ را من هنوز نتوانستهام برای خودم حل کنم و آخر هم مرا خواهد کشت. شاید علت آن اندوه مزمن همین باشد که با هر مرگی یکبار دیگر مسأله مرگ در برابرم قد علم میکند. اما گاهی خبرهای مرگ اشکم را جاری میکند و آن وقتها دوستتر میدارم در یک فضای تهی از عمق جان ناله سر دهم و همه فریادهایم را بر سر مرگ بکشم. اینجا دیگر مسأله فقط یک گره کور فلسفی نیست بلکه حیثیت عاطفی هم به خود میگیرد و در چنین شرایطی است که درد امثال خاقانی را با تمام وجود میفهمم که آنچنان مردانه ضجه زنانه می زنند که:
صبحگاهی سر خوناب جگر بگشایید شبنم صبحدم از نرگس تر بگشاييد
دانه دانه گهر اشك بباريد،چنانك گره رشته تسبيح زسر بگشاييد
سيل خون از جگر آريد سوی بام دماغ ناودان مژه را راه گذر بگشاييد
به وفای دل من،ناله بر آريد چنانك چنبر اين فلك شعوذه گر بگشاييد
به جهان پشت مبنديد و به يك صدمه آه مهره پشت جهان يك زدگر بگشاييد. . .
این مسأله وقتی برایم تکان دهندهتر میشود که خبر مرگ استادم را بشنوم و فقط خدا میداند که من در برابر استادانم چه احساسی دارم و با مرگ هر کدام از آنها چه حادثههای تکاندهندهای در اعماق جانم اتفاق میافتد. در یک کلام بگویم هر بار که یکی از استادانم را از دست می دهم یک بار دیگر یتیم میشوم و این احساس یتیمی عمیقترین حالتی است که به من دست میدهد: ناگهان احساس میکنی ریشهات از هستی قطع شدهاست و مثل یک بادکنک در فضا معلق میشوی و حتی خاری می تواند تو را منهدم کند. حرف مرا فقط کسی میفهمد که این تجربه وحشتناک یتیمی را از سر گذرانده باشد و من بر سخت جانی خودم این مقدار گمان نداشتم.
اکنون قصد آن ندارم درباره دکتر خسرو فرشیدورد سخن بگویم که حال خوشی ندارم. این قدر هست که من در لایه پنهان شخصیت او یک صادق هدایت دیگر میدیدم. هر دو آنها روحشان از زندگی بزرگتر بود و لذا هیچگاه قید و بندهای حیات روزمره بر دست و پایشان ننشست و از زندگی به حداقل آن اکتفا کردند و گویا حیات با کسانی که عمق آن را بهتر میفهمند و به شکلاتها و آبنبات چوبیهای آن دلخوش نمیکنند، سختتر میگیرد. چون یکی را در منتهای تنهایی در اتاقی از گاز میکشد و دیگری را در منتهای بیکسی در خانه سالمندان و ما بعد از ده روز خبر مرگ او را می شنویم. یعنی تنهایی سرنوشت محتوم کسانی است که رویه پنهان حیات را بهتر و بیشتر از دیگران درک می کنند و من چنین مرگی را بسی بیشتر دوست میدارم و بر روح فرشیدورد درود میفرستم که در زندگیاش یکجور به من درس داد و در مرگش جور دیگری. مرا تسلیت ندهید که بیشتر رنج میکشم. شاید سکوت بهترین تسلیت باشد برای غریبی که خبر مرگ استادش را از فضاهای مجازی و دور از وطن بشنود و نتواند بر مزار استادش ضجه بزند و در وبلاگی (فصل فاصله)چنین بخواند:
در نهایت تاسف ، با خبر شدیم که استاد بزرگ زبان و ادبیات فارسی و یکی از مفاخر فرهنگی این روزگار ، یعنی دکتر خسرو فرشیدورد ، ده روز قبل در گوشه تنهایی و بیماری در "سرای سالمندان نیکان" به دیار باقی شتافته اند. متاسفانه تا زمان نگارش این پست ، هیچ خبری در مورد درگذشت این استاد بی بدیل منتشر نشده است!
شعر زیر (برگرفته از فصل فاصله) که از سروده های خود استاد فرشیدورد است بهتر از هر نوشتاری می تواند او را معرفی کند:
این خانه قشنگ است ولی خانهّ من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن کشور نو، آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی ست که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری ست که در نافهّ آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانهّ من نیست
آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست
دردی ست که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بوَد دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانهّ من نیست
غربتسرای دمشق
زمستان 1388
با رويکردي به شعر خيام و ابوالعلاء
1. درآمد
سالها پيش صادق هدايت در جايي نوشت: «کمتر کتابي در دنيا مانند مجموعة ترانههاي خيام تحسين شده، مردود و منفور بوده، تحريف شده، بهتان خورده، محکوم گرديده و حلاجي شده . . .است» (هدايت، 2536: 9). عقیدة مینوی هم این است که «تاکنون هيچيک از شعرا، نويسندگان، حکما و اهل سياست اين سرزمين به اندازة او در فراخناي جهان شهرت نيافتهاند» (به نقل از کريستنسن، 1374: 11). گسترش نام حافظ و مولوي در كرانههاي عالم، چيزي از محبوبيت خيام كم نكرده و او هنوز از پرگفتگوترين شاعران ايراني است. بدين اعتبار است كه برخي گفتهاند: «خيام در اروپا، همچون حافظ در ايران است» (حديدي، 1352: 223). اگر تعداد اندک اشعار وي را مقايسه کنيم با حجم انبوه نوشتههايي که اينجا و آنجا دربارة او و شعرش منتشر شده، به اين نتيجه ميرسيم که اين شاعر نيشابوري به نسبت اشعار کمي که دارد، بسيار بيشتر از ديگران در مرکز مباحث قرار داشته و با همين اشعار اندک زودتر از ديگران قلمرو معنوي خود را تا آن سوي مرزهاي سياسي ايران گستراندهاست1. خيام بُعد زمان را هم در نورديدهاست. اينکه امروز تعداد بسيار زيادي رباعي منسوب به خيام وجود دارد، نشانة آشکاری است بر اینکه پيوسته کساني بودهاند که به سياق او به هستي نگاه کنند، به سبک او شعر بسرايند و يا دربارة او و شعرش فکر کنند و مجادله نمايند؛ کسانی که حتی شعرشان را به نام او منتشر کردهاند. این سخن لونگينوس بهطرز عجیبی در مورد خیام مصداق پیدا میکند: «اگر اثر ادبي بعد از خواندنهاي مکرر و در بين اشخاص با علائق، زندگيها، آرمانها، سنها و زبانهاي مختلف باز هم تأثير داشته باشد، در بزرگي آن ترديدي نيست» (به نقل از ديچز، 1362: 95).
ـــــــــــــــــــــــــــــ
چاپ شده در نامه فرهنگستان، شماره ۳۹، ۱۳۸۸
تو تار مي نوازي و من اين چنين
چنين حريص و بی قرار و سهمگين
نگاه می کنم:
به آن هجوم نازنين دستهاي تو به تارهاي تار
به آن تتارگونه حملة نگاه تو به تارهاي دل.
به اين هزارتوي حادثه که در درون من . . .
عجب نوازشي که اين چنين
مرا، تو را و تار را
تتارگونه تار و مار مي کند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این بیت به گمانم از ذوالرّمه است:
عينان قـال الله كونـا فـكانـتـا
فعولين بالالباب ما تفعل الخمر
1. درآمد
اكثر کساني که در مورد تفاوت غزليات شمس با مثنوي اظهار نظر کرده اند، اين دو اثر را به اعتبار ماهيت شعري درست در دو قطب مقابل يكديگر قرار داده اند. عموما چنين پنداشته مي شود که مثنوي نتيجه حالت «هوشياري» مولانا و غزليات شمس حاصل وجد و حالات «ناهوشياري» اوست. در يک نظرگاه کلانتر، اين تقسيم بندي به کل ادبيات عرفاني هم تعميم داده شده است. اين در حالي است که حتي اگر بخشي از غزليات شمس را مرور کنيم، پيش از هر چيز متوجه تنوع تجربه هاي شعري مولانا در اين اثر سترگ مي شويم. تا آنجا كه عنوان «شعر ناخودآگاه» يا هر چيزي شبيه آن، براي همه اين مجموعه اصلا مناسب به نظر نمي رسد. در موارد زيادي هست که غزليات شمس کاملا خودآگاهانه سروده شده و اگر دو عامل «وزن و قافيه» را تغيير دهيم، مي توانيم آنها را در رديف ابيات مثنوي معنوي قرار دهيم. يک پرسش مقاله از همين جا آغاز مي گردد. تنوع تجربه هاي شعري مولانا در غزليات شمس چگونه است؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چاپ شده در زبان و اندیشه مولوی با نگاهی تطبیقی به عطار، دفتر دوم
خاکسترها هم
نام تو را بر آينه چشمانم نقش خواهند بست
حتی اگر
تمام شعرهايم را بسوزانم!
اهمیت نامه بشر بن معتمر در این است که در عین اختصار، تمام یا بخشهایی از آن مکررا در منابع قرون نخستین نقل شده است. تا آنجا که می توان آن را بخشی از بدنه نظریه شعر و بلاغت کلاسیک به شمار آرود. نویسنده به سه عامل «متن»، «مؤلف/شاعر» و «مخاطب» در نگارش خلاق توجه دارد و از منظر بلاغت نوشتار، روان شناسی مولف/شاعر و طیفهای متنوع مخاطبان به مسأله نگریسته است. رویکرد واقع گرای او و اهمیت دادنش به عامل «فردیت» نیز قابل توجه است. بسیاری از گزارههای متن حتی امروز کاربردی است:
1. برای گفتار یا نوشتار فصیح و بلیغ زمانی دست به قلم ببر که «خاطرت آسوده» است. زیرا قلب تو در چنان لحظاتی در ناب ترین حالات خود است، درکی عمیق و روان دارد، از خطاهای فاحش به دور است و می تواند دل انگیزترین لفظها و بکرترین معانی را بر تو عرضه کند. شایسته نیست زمانی در محافل رسمی لب به سخن بگشایی و یا قلم به کف بگیری که پیش از آن لحظاتی سرتاسر پر رنج و مشقت و معانده با این و آن را پشت سر گذرانده ای.
2. بر حذر باش از اینکه با «تحیّر» سخنی بگویی و یا مطلبی بنگاری. زیرا تحیر تو را به «پیچیده گویی» بی مورد می کشاند و این پیچیدگی، معانی مد نظر تو را از بین می برد و سبب می شود واژگانی را برگزینی که زیبنده نیست. هر آن کس که می خواهد مضمون با کرامتی بیان کند، باید لفظ کرامتمندی را به کار برد. همانا معنای شریف، لفظ شریف می طلبد و از لوازم معنای شریف این است که آن را از الفاظی که آن را فاسد می کند یا زشت می گرداند، مصون بداری.
3. تو لاجرم در یکی از سه مرتبه بلاغت قرار داری. مرتبه نخست آن است که الفاظی که به کار می گیری زیبا (رشیق)، شیرین (عذب)، فخیم و سهل هستند و درونمایه کلامت ظاهر، آشکارا، قریب به ذهن و معروف برای مخاطبان است.
مخاطبان تو یا از طبقه خواص هستند و یا عوام. اینطور نیست که همة معانی خاص، شریف باشند و همة معانی عام، وضیع و فرودینه بلکه مبنای شریف بودن معنا در صواب بودن آن، آشکار بودن منفعتش، موافقت آن با حال و اقتضای آن با مقام است. همین نسبت در خصوص الفاظ خاص و عام نیز صدق می کند. پس اگر کسی بتواند با استفاده از بیان قوی، بلاغت نوشتار، مهارت در وارد شدن به مطلب و توانایی ذاتی اش، معانی «خاص» را برای «عوام» قابل فهم گرداند و برای آن معانی، الفاظی برگزیند که از سطح درک توده و از دایره زبانی خواص خیلی دور نباشد، در بلاغت به اوج رسیده است. این برترین مرتبه بلاغت است.
4. مرتبه دوم بلاغت آن است که الفاظ و معانی چونان که در منزل نخست گفتیم به سراغت نیایند و دست یافتن بدان برایت آسان نباشد. احساس کنی الفاظ کلامت در جایی که باید قرار ندارند و چنان که شایسته است در کلامت جایگیر نشده اند، قافیه ها چنانکه باید در محل خویش خوش ننشسته اند، صورت نهایی خویش را به دست نیاورده اند و موقعیتشان متزلزل است. این شرایط نبایستی تو را رنجیده خاطر گرداند بلکه اکنون که سرودن شعر موزون و نوشتن کلام منثور، چنانکه باید و شاید، برایت مقدور نیست، اگر برای مدتی دست از گفتن و نوشتن بداری کسی تو را سرزنش نخواهد کرد.
5. توجه داشته باش که اگر در حالیکه به مهارت و توانایی طبعی کافی دست نیافته ای و به جایگاهی که شأن توست نرسیده ای و آنچه را که به نفع یا ضرر توست درست تشخیص نمیدهی و با وجود اینها دست به قلم ببری یا سخن بگویی، زبان کسانی که در مرتبه فروتری از تو هستند بر تو دراز خواهد شد و نظر کسی که حقیقتا در مرتبه پایین تری از تو قرار دارد، بر نظر تو برتری خواهد یافت. در چنین شرایطی که طبعت با تو سازگار نیست و کلام مناسب را در اختیارت قرار نمی دهد، در نوشتار و گفتار شتاب مکن و دل تنگ مباش و برای مدتی روی از نوشتار بدار و آنگاه که نشاط یافتی و فراغ بالی به سراغت آمد، دوباره به اقلیم نوشتار و گفتار بازگرد.
۶. پس اگر دیدی مشغله خاطری نداری و مدتی هم گذشت اما باز هم توانایی در نوشتن و سرودن نداری، بدان که در مرتبه سوم بلاغت قرار داری. در این صورت بهتر است از این «صناعت» (= نوشتن و سرودن) به جانب صناعتی روی بگردانی که آن را بیشتر دوست می داری و بر تو آسان تر است. زیرا بهتر است به صناعتی که «بین تو و آن نسبتی نیست»، میل نکنی و برای به دست آوردنش با خویش جدال نکنی؛ به چیزی میل کن که بین تو و آن تناسبی هست. اگر این تناسب وجود داشته باشد، در صفات آدمی جایگیر است و می توانی آن را حس کنی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت ها
1. متن کامل نامه را به زبان اصلی می توانید در العمده ابن رشیق قیروانی بیابید.
2. شماره گذاری متن از نگارنده است.
حذف وزن؛ ضربه ای مهلک بر پیکر شعر فارسی
۱. من نمیخواهم وارد مباحث آکادمیک و دامنه دار درباره ضرورت یا عدم ضرورت وزن در شعر فارسی بشوم. تنها از زاویه دید کسی که مدتی در حوزه شعر فارسی دانشجویی کرده و آشنایی نسبی با شعر کلاسیک و مدرن فارسی دارد نکته ای را عرض میکنم. نیز به این نکته کاملا واقفم که ممکن است سخنم در نظر بسیاری حیثیت ذوقی پیدا کند اما آنچه را فکر می کنم درست است، می گویم.
2. از برخی تلاشهای پراکنده که بگذریم نخستین کسی که پایه های نظام موسیقایی شعر عروضی فارسی را لرزاند، نیما یوشیج بود. هر چند او وزن را برای شعر ضروری می دانست و آن را به منزله استخوان برای بدن قلمداد می کرد اما مبانی تئوری و سروده های وی این ایده را در ذهن شاعران و منتقدان ایجاد کرد که پس می توان در جدارهای فولادین سنت رخنه ایجاد کرد و در عین حال شعری زیبا سرود. کسی نمی تواند منکر آثار دل انگیز و هنرمندانه ای شود که پس از این نیما سروده شد. ایده نیما مانند موجی بود با فرکانسهای بلند و کوتاه که بر سلسله اعصاب شعر فارسی تأثیرات مثبت و منفی گذاشت.
3. شاملو و کسانی که در حاشیه مغناطیسی وی قرار داشتند، گام بلند بعدی را برداشتند. درست است که او توانست وجه تازه ای از قابلیتهای موسیقایی زبان فارسی را کشف کند که به علت غلبه عنصر وزن از چشمها و گوشها دور مانده بود اما راهی که او پیش روی شاعران فارسی باز کرد، مصداق کامل این مثل عربی است: حَفظتَ شیئاً و غابَت عنک اشیاءٌ.
بعد از این هر چه به حیث تاریخی جلوتر آمدیم، شیوه های شاعری ای پدید آمد که نقش عنصر وزن و بعد هم موسیقی در آنها کم رنگ تر شد. همه خوانندگان محترمی که اندک آشنایی با بنده دارند میدانند که من طرفدار «تکثّر بوطیقا» هستم اما این مانع از آن نمی شود که به یک پرسش اساسی نپردازم: پس از گذشت سالها از این واقعه، شعر فارسی چه امکاناتی را به دست آورده و چه امکاناتی را از دست داده است؟ این پرسش امروز قابل طرح است که اشعاری مبتنی بر بوطیقاهای تازه سروده شده و مسأله دیگر فقط در حد تئوری و نظر نیست.
4. عامل موسیقایی سرچشمه تمام لذت ناشی از بُعد شنیداری شعر است. درک بُعد شنیداری فقط توسط گوش نیست بلکه مربوط به کارکرد ذهن می شود. به این علت است که یک ناشنوا هم می تواند لذت ناشی از عامل موسیقایی و وزن شعر را حس کند و وقتی یک شعر موزون را با چشم می خوانیم، نظام ایقاعی شعر لذت خاص خود را در ما ایجاد می کند. وزن عروضی در نظام سنتی یا نیمایی، شکل کامل این لذت را برای خواننده فراهم می آورد و به نسبتی که از آن نظام دور شدیم، لذت مذکور کاسته شد. در حقیقت با حذف وزن بخشی از امکان لذت رسانی شعر فارسی را از آن گرفتیم. این مطلب بهخصوص برای کسانی قابل توجه است که عنصر معنا را در شعر عامل غیر مهم می دانند و بر ابعاد هنری و لذت تأکید دارند.
5. عامل موسیقایی در تکوین زمینه عاطفی شعر نقش بسیار زیادی دارد. این نقش را می توان به راحتی آزمود. کافیست یک غزل حافظ یا شعر اخوان را از هیأت عروضی درآوریم و به شکل نوشتار منثور بنویسیم تا این مطلب را بشخصه تجربه کنیم. در میان اندامهای دیگر شعری من هیچ عاملی را نمی شناسم که به اندازه وزن در تکوین زمینه عاطفی نقش داشته باشد. حتی ایماژها و صورتهای خیالی در دل آن نظام موسیقایی است که کارکرد واقعی خودشان را می یابند. به نسبتی که نقش عامل موسیقایی در شعرها کم رنگ شد، این امکان شعر فارسی هم از آن گرفته شد.
6. عنصر موسیقایی حتی در آفرینش «معنای شاعرانه» هم نقش بسیار زیادی دارد. معانی شاعرانه لزوماً و همیشه تابع نظام منطقی زبان نیستند. سخن گفتن میز، صندلی، درخت و دریا یک معنای شاعرانه است و تنها در جهان شاعرانه میسر است. گاهی آواهایی که در وزن و موسیقی شعر هستند همان سخن گفتن دریا و سایر مخلوقات شعری هستند. با حذف آن، آن معنا هم از بین می رود. به این بیت توجه کنید:
سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند
تکرار حرف «چ» در قالب وزن متکرر مفتعلن، «چَه چَه بلبلی» را به ذهن متبادر می کند که در این شعر «همدم گل» است. حضور بلبل را هیچ عاملی جز موسیقی شعر نمی تواند اثبات کند و با حذف عامل موسیقایی عملاً بخشی از آنچه هویت معنایی شعر را شکل می دهد، حذف می شود. بهترین نمونه برای این نمونه ها غزلیات شمس و اشعار اخوان ثالث و پاری اشعار نیماست. برشهای وزنی و سکوتهای موسیقایی که در اشعار مدرن وزن دار وجود دارد، تماماً معناساز هستند که با حذف وزن، همه آنها حذف می شوند. پس ما امکانی و قابلیتی معناساز را هم از شعر فارسی گرفتیم.
7. قابلیتهای انعطافی نظام عروضی شعر فارسی را در غزلیات شمس مولانا می توان به وضوح مشاهده کرد و طرح نیما آن قابلیتها را افزایش داد. عمده ترین دلایلی که برای حذف وزن ذکر شده، یکی دست و پا گیری عنصر وزن است و دیگری تحمیلی بودن عنصری بیرونی بر زبان (= وزن، عنصری بیرونی است که بر زبان تحمیل می شود). من فکر می کنم حذف وزن فقط صورت مسأله را پاک می کند. چون وقتی هم وزن حذف شد شاعران نتوانستند حوزه های جدیدی را به ما نشان دهند که پیش از آن امکان پذیر نبود. گاهی این سوال برای بنده پیش می آید که آیا حذف وزن نتیجه جو گیریهای شاعران در محیط شبه مدرن معاصر نبوده است؟ یعنی آیا شعار بدون شعور «مدرن شدن» باعث نشد که آنها تحت تأثیر تموجات عاطفی، قابلیتی را از شعر فارسی بگیرند که با هیچ چیز نتوانستند خلأ ناشی از آن را پر کنند؟
8. مهم ترین عامل ماندگاری شعر در حافظه مخاطبان عامل موسیقایی و بخصوص وزن است. این مطلب تازه ای نیست. من می خواهم آن را با پدیده بحران مخاطب که دامنگیر شعر مدرن ما شده است مرتبط سازم. ممکن است شاعری در هنگام سرودن شعر به مخاطب نیندیشد اما هر شاعری که فقط یکبار شعرش را در جایی بخواند، نمی تواند ادعا کند مخاطب برای او اهمیت ندارد. در جامعه ما سنت شفاهی بر سنت نوشتاری غلبه دارد. در چنین جامعه ای اگر عامل اصلی در حافظه ماندن شعر (وزن) را حذف کنیم، امکانی از آن را گرفته ایم و چیزی بدان نیفزوده ایم. هر چه حضور شعر در حافظه آحاد انسانی بیشتر شود، بحران مخاطب کم رنگ تر می شود.
9. آخر هم اینکه عامل موسیقایی و وزن با تمامیت ذهن ایرانی بهطرز شگفتآوری گره خوردهاست. بنگرید به شعارهایی که توده مردم در راهپیمایی ها سر می دهند. آنها عروض بلد نیستند اما شعارها تماماً وزن دارد. بسیاری از مراسم آیینی ما مثل سینه زنی و زنجیر زنی اصولاً بر پایه موسیقی و وزن بنا نهاده شده است. حرکت منظم عزاداران در این مراسم که نوعی رقص مذهبی است و تناسب شگفت آور حرکت دستها، پاها، صدای طبل یا چیزی شبیه آن، بالا و پایین آمدن دستها بر سینه یا زنجیرها بر پشت و صدای سنجها و فاصله منظم ضربات آنها، تنظیم ریتم تمام حرکت با نوحه خوان همه و همه تابعی است از عامل موسیقایی و بخصوص وزن.
بچه های خردسال ما که نه عروض می دانند و نه موسیقی زبان خوانده اند، وقتی در خلوت خودشان برای عروسکهایشان شعر می خوانند به طرز شگفت آوری شعرشان تابع نظام موسیقایی و بسیار نزدیک به نظام عروضی است. در میان چنین مردمی ما با گرفتن وزن از شعر فارسی، میان حجم عظیم توده ها و شعر فاصله انداختیم تا بر بحران مخاطب و انزوای شعر فارسی دامن بزنیم.
این نوشتار را باز هم می توان ادامه داد اما من فکر می کنم محورهای اصلی بحث همین ها باشد که ذکر شد. در این صورت پاسخ شما به پرسش اصلی این نوشتار چیست؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آغاز سال تحصیلی جدید را تبریک عرض میکنم. این روزها که دور از وطن در حال نوشتن تحریر نو چشمانداز شعر معاصر ایران هستم، دلم بیش از هر چیز برای شنیدن و خواندن یک شعر دل انگیز لک زدهاست، برای جلسات مثنوی خوانیام که شوری در جانم میانداخت و برای دانشجویانم و همکارانم و کلاسهایم و اتاقم. از همین جا عرض ارادتی دارم به همه دوستانی که از آنها دورم و در وبلاگ یا از طریق ایمیل و تلفن به بنده اظهار لطف کردند:
مردم ای مردم!
این همیشه یادتان باشد
من همیشه یادتان هستم
دیگر به چه امیدی به پایتخت سفر کنم وقتی تمامیت پایتخت به سفر می رود. سه شنبه های دانشگاه تهران بی حضور شفیعی کدکنی هویت خودش را از دست می دهد:
تو خامشی که بخواند؟
تو می روی که بماند؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند!
ذره ذره ذوب ميشويم
در عبور سهمناک زندگي
مثل جِز جِز دو قطره آب
روي روغني که داغ ِداغ . . .
از شهریور ۱۳۴۹تا شهریور ۱۳۸۸
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. gerard steen
2. a rhetoric of metaphor
3. the psychology and sociology of literature
با این مشخصات کتاب شناسی
the psychology and sociology of literature
dick schram
gerard steen
jhon benjamins publishing company
amesterdam/philadelphia
2001
4. Cognitive Linguistics
استعاره برتر در نظر منتقدان قرن چهارم
1. ابن رشیق قیروانی (ف456ق) از منتقدان بزرگ دوره کلاسیک است که کتاب معروفش العمده فی محاسن الشعر و آدابه و نقده دربردارنده نظرات اوست. او از نوعی استعاره نام می برد به نام «استعاره رائعة» و آن را یکی از اصول سه گانه شعر نیک برمی شمارد. آنجا درباره اینکه این نوع استعاره چه مفهومی دارد سخن به میان نمی آورد اما در جای دیگری از العمده هنگامی که نظرات پیشینیان را درباره استعاره نقل می کند چنین می نویسد: « آنان استعاره قریبه را نیکو می شمردند» و سپس در توضیح آن می نویسد «اگر طرفین استعاره به همدیگر نزدیک باشند، بهتر است از اینکه از همدیگر دور باشند» (قیروانی، 1972: 270). به نظر می رسد مراد او از استعاره رائعه همین استعاره قریبه باشد با تعریفی که ذکر شد.
2. ابن ابی عون (ف322 ق) در التشبیهات (1973 :4) از دیگر منتقدان کلاسیک است که از اصطلاح «استعاره غریبه» بهره می برد و به رغم آنچه در آغاز به نظر می رسد، این نوع هم باید همان استعاره قریبه و رائعه ای باشد که در کلام قیروانی دیدیم. صفت «غریبه» که وی برای این نوع استعاره به کار برده، ناظر است بر مفهوم غیر تکراری بودن و مبتکرانه بودن. یعنی استعاره ای که به جهت تازگی غریب به نظر رسد.
3. ابوعلی حاتمی (ف388ق) در کتاب حلیه المحاضره از اصطلاح «استعاره واقعه» بهره می برد و آن را از جمله ویژگیهای مثبت شعر برمی شمرد (حاتمی، 1979: 1/176). او توضیح نمی دهد که منظورش از صفت «واقعه» برای استعاره چیست. اما این معنا باید چیزی نزدیک به همان تعابیری باشد که در بیانات منتقدان دیگر دیدیم. در فاصله کمی بعد از او مرزوقی (ف 421ق) زندگی می کند که در شرح بر دیوان حماسه (1955: 13) نسبت به استعاره واکنش روشن تری نشان داده و از روی سخن وی می توان حدس زد منظور حاتمی از صفت «واقعه» چیست. او یکی از ارکان شعر را «مناسبة المستعارمنه للمستعارله» ـ تناسب طرفین استعاره ـ ذکر می کند. این مفهوم همان نظر ابن رشیق است و دور نیست که منظور حاتمی از صفت واقع همین تناسب بین طرفین استعاره و نزدیکی آنها به یکدیگر باشد.
4. صفت «واقعه» را ابن رشیق قیروانی در مورد تشبیه هم به کار برده است و از روی آن هم می توان به معنای این کلمه در نظر منتقدان قرن چهارم پی برد. این رشیق در برشمردن خصوصیات شعر خوب می گوید: شعری که مشتمل بر مثل سائر، استعاره رائعه و «تشبیه واقع» باشد (قیروانی، 1972: 1/22). واقعی بودن تشبیه یعنی اینکه رابطه میان طرفین تشبیه دور از ذهن نباشد. در ذهنیت این گروه منتقدان نزدیک بودن طرفین تشبیه و طرفین استعاره یک اصل پذیرفته شده بوده است. همان مرزوقی از دیگر اصول خوب برای شعر را «المقاربة فی التشبیه» ذکر می کند که باز ناظر است بر نزدیک بودن و دور از ذهن نبودن رابطه میان طرفین تشبیه. ابن ابی عون هم در ذکر ویژگیهای مثبت شعر از اصطلاح التشبیه الواقع بهره می برد. پس می توان گفت استعاره واقعه نیز دربردارنده چنین معنایی است. در واقع برجسته بودن وجه شبه در تشبیه و وجه استعاری در استعاره چیزی بوده که برای انها اصالت داشته است. الآمدی (ف370ق) نویسنده الموازنه بین الطائین نیز استعاره ای را خوب می داند که طرفین آن از نظر معنایی با یکدیگر تناسب داشته باشند (الآمدی، 1972: 1/266).
5. قدامه بن جعفر (ف 337ق) در اثر مشهورش نقدالشعر از تصویری سخن می گوید که تناسب میان طرفین آن بسیار اندک است و سپس از آن با عنوان «فاحش الاستعاره» یاد می کند که در نظرش مقبولیتی ندارد (قدامه بن جعفر، 1963: 201). ابو هلال عسکری (ف 395) نیز ضمن نقل کلام قدامه، به این نتیجه می رسد که چنین چیزی از استعاره نیکو به دور است (عسکری، 1952: 163). بدین ترتیب می توان گفت در نظر منتقدان قرن چهارم هجری استعاره مفهومی روشن بوده و آنچه برای آنها اصالت داشته است، برجسته بودن وجه شبه در تشبیه و وجه استعاری در طرفین استعاره است. این ذهنیت وارد به بوطیقای فارسی زبانان هم شد و وجه غالب (the dominant) استعاره های سبک خراسانی همین است.
6. « وضوح معنا» در نظر منتقدان نخستین دوره اسلامی یک اصل پذیرفته شده بود که در مورد استعاره هم صدق می کند. تا آنجا که من فهمیدم، ابو اسحاق صابی نخستین کسی است که در معناپردازی شعری، شیوة پیچیدگی را توصیه کرد:. ابن اثیر از قول او اینگونه نقل میکند «روش نیکو در کلام منثور، مخالف طریق پسندیده در کلام منظوم است. زیرا نگارش منثور آن چیزی است که معنایش اشکار است و در نخستین خوانش بتوان معنای آن را دریافت اما فاخرترین شعر آن است که غامض باشد» (المثل السائر، 322). ابن اثیر بلافاصله در مقابل این نظر موضع گیری می کند و آن را سخنی می شمارد که هیچ مستندی ندارد. او تصریح می کند که وضوح و آشکار بودن در نظم و نثر هر دو خوب است. زیرا هر کلامی، نثر و نظم، شایسته است که مفردات الفاظش مفهوم باشند و اگر نباشند فصیح نیستند و وقتی ترکیب شوند برخی از آنها را خاصه و عامه می فهمند و برخی را فقط خواص و درجات فهم آن متفاوت می شود (همان). ابن اثیر غموض را چیزی می داند که فهم آن برای عامه دشوار است و شرط می کند که باید الفاظ مفردش واضح و مفهوم باشند.
این چکامه استاد محمدرضا شفیعی کدکنی را از وبلاگ دوست عزیزم جناب آقای دکتر ترکی نقل می کنم:

ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند
کاندر تو کس نظر نکند جز به ریشخند
ای خفته خوار بر ورق روزنامه ها
زار و زبون، ذلیل و زمینگیر و مستمند
نه شورو حال و عاطفه ، نه جادوی کلام
نی رمزی از زمانه و نی پاره ای ز پند
نه رقص واژه ها ، نه سماع خوش حروف
نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند
یا رب کجا شد آن فر و فرمانروایی ات
از ناف نیل تا لبهّ رود هیرمند
یا رب چه بود آنکه دل شرق می تپید
با هر سرود دلکشت، از دجله تا زرند
فردوسی ات به صخرهّ ستوار واژه ها
معمار باستانی آن کاخ سربلند
ملاح چین، سرودهّ سعدی، ترانه داشت
آواز برکشیده برآن نیلگون پرند
روزی که پایکوبان رومی فکنده بود
صید ستارگان را در کهکشان کمند
از شوق هر سرودهّ حافظ به ملک فارس
نبض زمانه می زد ، از روم تا خجند
فرسنگ های فاصله، از مصر تا به چین
کوته شدی به معجز یک مصرع بلند
اکنون میان شاعر و فرزند و همسرش
پیوند بر قرار نیاری به چون و چند
زیبد کزین ترقی معکوس در زمان
از بهر چشم زخم ، بر آتش نهی سپند!
کاین گونه ناتوان شدی اندر لباس نثر
بی قرب تر ز پشگل گاوان و گوسپند
جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را
آکند از مزخرف و آزرد زین گزند
جای بهار و ایرج وپروین جاودان
جای فروغ و سهراب و امید ارجمند ،
بگرفت یافه های گروهی گزافه گوی
کلپتره های جمعی درجهل خود به بند
آبشخور تو بود ، هماره ضمیر خلق
از روزگار گاهان وز روزگار زند
واکنون سخنورانت یک سطر خویش را
در یاد خود ندارند از زهر تا به قند
در حیرتم ز خاتمهّ شومت ای عزیز
ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟!
ــــــــــــــــــــــ
نوشتار بعدی: درباره استعاره (۱)
من
در هر نفسی
محنتی می بینم
و بر آن
شکری واجب
چون
«مفرّح ذات است و ممدّ حیات».
شور شیرین
نيمه سياسي يک سيب
هيچگاه برایم وسوسه انگیز نبوده است
آنگاه که کرمها در سيبها ميلولند.
من پیوسته در حسرت سيبي سوختهام
که طعم دلانگیز تو در آن جاری باشد
اي شور شیرین
آزادي!
خرداد ۸۸
زبان در رمان ایرانی
1. این سخن درستی است که «انسان در زبان زندگی می کند و جهان هر کس به اندازة زبان اوست». مفاهیم، ایدهها و پدیدهها وقتی برای ما قابل فهم میشوند که در هیأت زبان درآیند و ما بدون زبان نمی توانیم «تصور» یا «تصدیقی» دربارة چیزی داشته باشیم. پس فهم هستی، مدیون و نیازمند زبان است. زبان شناسان تقسیمبندی دقیقی از زبان دارند که به کار ما هم میآید. آنها، آن صورت زبان را که به مثابه «نظامی کلی» در ذهن جمعی اهل زبان حضور دارد، Language مینامند و آن صورتی را که هر کس از آن مجموعه کلی در اختیار دارد، parol نامیدهاند. نسبت اولی به دومی، مثل نسبت دریاست به یک کوزه آب که ما از آن برمیداریم. حال هر چه این کوزه بزرگتر باشد، بهرة ما از دریا بیشتر و به همان نسبت فهم ما از هستی گستردهتر است. مفاهیم، ایده ها و پدیدههای هستی درlanguage جاری است و سهم ما از آن به اندازة کوزة آبی است که از آن برگرفتهایم. زبان البته فقط محدود و منحصر به نظام الفبایی نمیشود و انواع و اقسام نظامهای نشانهای که در عالم وجود دارد، همه و همه اجزای زبان هستند.
اشکالات تکوین شخصیت در رمان ایرانی
1. من قصد ندارم به موضوع شخصیت پردازی در رمان بپردازم تنها برآنم تا نکتهای دیگر در رمانهای ایرانی را روشن کنم که کمتر مورد توجه منتقدان ادبی قرار گرفته است. طبیعتاً نگاه ما متمرکز خواهد بود بر روی آن دسته از رمانهایی که معطوف به «شخصیت» هستند نه آنها که «حادثهمحور»ند. در این مورد، رمانهای برجسته و حتی آنها که جایزههای معتبر داخلی را برنده شدهاند، مد نظر داریم و رمانهای تجاری عامهپسند از دایره بررسی ما بیرون است.
اناالحق
هر روز
پنج نوبت بر خويشتن نماز مي گزارم
زیرا که تو در منی.
عبادت عاشقان، خودپرستي است.
اسفند 1386
تکمله نقدی بر رمان ایرانی
دوستان پیوسته از من می خواستند فهرستی از رمانهای خوب و خواندنی را برایشان تهیه کنم. من یک رمان خوان حرفه ای نیستم و اخیرا به این نوع ادبی علاقه مند شده ام. نوشتار پیشین فرصتی را پدید آورد تا به کمک خوانندگان محترم بتوانیم چنین فهرستی را تهیه کنیم. من البته همه رمانهای زیر را نخوانده ام و فهرست زیر بر اساس پیشنهادات خوانندگان محترم تهیه شده است که امیدوارم مورد پسند رماندوستان و رمانخوانان قرار گیرد:
نقدی بر رمان ایرانی
۱ . در نوشتارهای پیشین به مناسبت دو باردرباره رمان مطالبی نوشتم (بنگرید به درباره نقد ادبی شماره 7 و شماره ۶). این نوبت در ادامه آنها نکته انتقادی دیگری درباره رمان ایرانی عرض می کنم.
نقدی بر مجلات علمی ـ پژوهشی
1. روزگار انتشار مجله های کشکولی به سر آمده است. اگر روزی سری بزنید به نشریات دانشکده های ادبیات کشور، در اکثر آنها یک روح مرده و مقالات تکراری و فاقد پشتوانه نظری لازم را مشاهده می کنید. حال آنکه انتظار می رود چنین مجلاتی دربردارنده تازه ترین و علمی ترین تحقیقات ادبی باشند. من در این نوشتار می خواهم به برخی اشکالات این مجله ها بپردازم.
نگاه دردمند مرد بر هزاردانه خون دل
که گرد کرده سالها و می رود به باد در دمی
و آه های حسرت سترونی. . .
درست مثل چشمهای آن چنان تو
در آن زمان که از درون من
عبور می کنی و دور می شوی و در منی
غلبه فرهنگ شفاهی: آفت فرهنگ ما
۱. در مطالعات مردمشناسي، ادبيات عاميانه (folk literature) بخشي از فرهنگ عامه (folklore) است. اصطلاح اخير نخستينبار توسط آمبرويز مورتن در سال 1885 به کار برده شد. حوزة پژوهش اين شاخه، شامل مطالعة اسطورهها، افسانههاي تاريخي و مذهبي، باورها، داستانهاي حماسي و رمانتيك، ترانهها، ضربالمثلها، قصهها، شوخيها و حتي بازيهاي كودكانه ميشود. به اين معنا، کل ادبيات فارسي در زمره ادبیات عامیانه قرار می گیرد. آنگاه که اين مجموعه توسط نخبگان به هيأت نوشتارهاي ادبي در ميآيد، ديگر ادبيات عاميانه نيست بلکه تبديل به «ادبيات رسمی» (polite literature ) ميشود. خاستگاه بسیاری از آنچه ادبیات رسمی نامیده می شود، همان بخشی است که ما ادبیات عامیانه می نامیم.
عبور از مرز اخلاق در زبان
منظورم از «اخلاق» در عنوان این نوشتار، مجموعه ارزشهای پذیرفته شده توسط خرد جمعی قوم است. نظام ارزشیای که زندگی اجتماعی را در جهت بلوغ شخصیتی جهت می دهد و توسط دین، عرف یا قانون ابلاغ شده و مورد قبول عموم قرار گرفته است. عبور از این نظام ممکن است چند وجه داشته باشد. نخست، وجه «جامعهگرای انتقادی». در این صورت، تا آنجا که به ادبیات مربوط میگردد، اگر این عبور حیثیت هنری به خود گیرد، نوع ادبی متعال «طنز» را پدید میآورد. بر این اساس طنز عبارت است از عبور از مرز اخلاق زبانی، به قصد «اصلاح اجتماعی» و با کیفیت برخوردار برخوردار از وجه هنری. مثلاً حافظ آنگاه که در ستایش می و مستی سخن می گوید و ارزشهای دینی را زیر سوال می برد، از مرز اخلاق زبانی عبور می کند، قصدش انتقاد اجتماعی است و کلامش حیثیت هنری دارد. این دقیقاً نقطه ای است که طنز حافظانه شکل می گیرد. چنانکه در سطح دیگری و بگونه ای دیگر همین وضعیت را در کلام عبید زاکانی می توانیم سراغ بگیریم. داستانهای رکیک مثنوی که در آنها این عبور به عریان ترین شکل اتفاق افتاده، حیثیت هنری غزل حافظ را ندارند و به همین علت «مقبولیت و مشروعیت» شعر او را هم کسب نکرده اند.
(روز دانشجو را گرامی می داریم)
ميان اين همه صدا
صدا صدا صدا صدا
که رفته تا خود خدا
هنوز فکر ميکنم به آن صدا
به آن صداي مستمر قطرهها
که در عبور روزها و ماهها و سالها
در انتهاي غار خامشي
نفوذ کرده تا به عمق صخرهها
ميان اين همه صداي بيصدا
بحران ذوق ادبی و رمان
بزرگترین ضربه ای که شاعران و نویسندگان یک قوم می توانند بر نهاد ادبی وارد کنند، غالب کردن ذوق عامه بر فرآیند آفرینشهای ادبی است. اگر ادبیات قوم با افق ذوق عامه تنظیم شود، دور نیست که بزودی همان خوانندگان عامه نیز به ستوه آیند. هنرمند می تواند و بلکه باید رشد دهنده و ارتقاء دهنده ذوق عمومی مردمش باشد نه اینکه با فرورفتن در محیط عامیانه، آنها را از آنچه هستند عقبتر ببرد. اینطور وقتهاست که هنر سیر قهقهرایی در پیش می گیرد، از حیثیت «هنر» فاصله گرفته و به ساحت «تجارت زیان آور» نزدیک می گردد. این وضعیت نهایتاً به نفع هیچکس، حتی آنها که از موضع تجاری به
گفتمان غالب در ادبیات کلاسیک
گفتمان غالب ایران عهد کلاسیک، بی هیچ تردیدی، در تصرف بلا قید "عرفان و شعر" است نه "نثر و فلسفه". پس از قرن ششم، جریان "عرفان ـ شعر" بطرز سوال برانگیز و مشکوکی تمام ساختارهای اجتماعی را به زیر سلطه گرفت. چنانکه از در و دیوار ایرانِ فرضی این سالها "شعر" می بارد و "عرفان". این دو گفتمان با یکدیگر همگرایی و همپوشانی بسیاری دارند. چنانکه در نقطة مقابل، "فلسفه و نثر" دو گفتمان موازی هستند که فازهای مشترک زیادی دارند. غرضم انکار ارزشهای گفتمان "عرفان ـ شعر" نیست بلکه از محو شدن گفتمان "نثرـ فلسفه" سخن می گویم که چونان یک بیماری تاریخی خطرناک، اندام فرهنگ را نحیف کرده است.
در فضاهای کلاسیک، عرفان و شعر نهایتا آدمی را به خلسه عاطفی می برند تا از این طریق به دریافتی تازه از هستی و انسان برسند. باز هم غرضم تردید در اصالت این دریافتها نیست و اکنون موضعی کاملاً توصیفی دارم. "حقیقت شاعرانه و عارفانه" در فرم نهایی خود، شباهت تام و تمامی به یکدیگر دارند: هر دو مدعی هستند که تصویری از «عالم مُثُل» ارائه می دهند؛ تصویر واحدی که از دو طریق به دست می آید: در یک مورد از طریق "شهود عرفانی" و در مورد دیگر از راه "تخیل ثانویه". "تخیل ثانویه" اصطلاحی است برساخته ساموئل کولریج که به نظر وی تنها هنرمندان از ان برخوردار هستند و با "تخیل اولیه" که همه آدمیان از ان برخوردارند تفاوت دارد.
ابزار شناخت گفتمان "عرفان ـ شعر" نیز مشترک است. «خیال شاعرانه»، در خالص ترین شکل خود همان "الهام عارفانه" است که هر دو موجد صورتهایی ذهنی برگرفته از عوالم خیال هستند. وجه اشتراک سوم شان در شکلهای بیانیِ آنهاست. "عرفان"، گرایش شدیدی به بیان خیال انگیز، استعاره و تمثیل دارد و اینها همان ابزارهای بیان "شاعرانه" هستند.
"نثر و فلسفه" نیز به همین نسبت تناسبها و تقارنهای زیادی دارند. هر دو در درجه اول با نیمه عقلانی آدمی سرو کار دارند نه عاطفی. ابزار بیانی هر دو به وضوح و تصریح گرایش دارد و می خواهد تصویری و تفسیری عاقلانه از هستی پیش چشم مخاطبان آورد.
در این میان، آثاری هستند برخوردار از محتوای "فلسفی" اما دارای بیان "شعری". مثل رباعیات خیام یا اشعار ناصرخسرو. اینجا دقیقا همان نقطه ای است که "تناقض" به عریان ترین شکل خودش را نشان می دهد. "شعر فلسفی" می خواهد محل تلاقی دو گفتمان نقیض شود. به نظرم می آید در سنت ادبی ماو در این موارد، یا "شعر" فدای "فلسفه" شده است یا فلسفه فدای شعر. سوالهای خیامی بیشتر از آنکه حیثیت فلسفی داشته باشند، از وجه شدیداً عاطفی برخوردارند و سروده های ناصرخسرو، آنجا که فلسفی می شوند، به شدت از ساحت "شعر" فاصله گرفته و در کامل ترین شکل، حیثیت «نظم» به خود می گیرند.
برخی منتقدان کلاسیک مثل سر فیلیپ سیدنی و پرس شلی سعی کرده اند به این مسأله جواب دهند که در شعر فلسفی، فلسفه فدای چیزی نی شود بلکه تنها «شیوه بیان» تغییر یافته است اما به نظرم می آید که "شیوه بیان" را نمی توان یکسره از "ساحت معنا" جدا کرد و اصلاً در بسیاری موارد، شیوه بیان، عنصر معناساز است.
غرض اینکه مردم ما بطور سنتی کمتر گرایشی به گفتمان "نثر ـ فلسفه" داشته اند و به همین نسبت هم "رمان" (منظورم رمان است نه خاطرات دخترکان و پسرکان عقیم در عشق؛ نه دانیل استیل ها و قرینه های وطنی شان) بسیار در حاشیه قرار گرفته است. این روزها در به در، در جستجوی یک "رمان" خواندنی می گردم و کم یافت می شود. در چنین شرایطی باید فاتحه رمان را خواند یا فکری برای رمان کرد. رمان، محصول دوران مدرن رشد فکری بشر است. حرکت روایتها از اسطوره آغاز شده به افسانه ها رسیده و در صورت تکامل یافته خود سر از رمان درآورده است. ما هیچگاه رمان را جدی نگرفته ایم. نه در دانشگاه و نه در محیط بیرون از فضاهای آکادمیک. رمان محصول ادبی جوامعی است که اولاً برخوردار از "ذهنیت فلسفی" هستند و ثانیاً "خصلت چندصدایی" در آنها نهادینه شده است. یعنی هر گاه رابطه همنشینی میان «فکر فلسفی» و «حالت چند صدایی» در جامعه ای محقق شود، محصول ادبی این معادله رشد چشمگیر "رمان" است و عجبا که در مقابل، رمان نیز به تکثیر این وضعیت آرمانی دامن می زند. امروزه گسترش رمان، بهترین راهی به نظر می رسد که می تواند فضای عمومی فرهنگ را به سمت و سوی گفتمان نثرـفلسفه سوق دهد. در عین حال من معتقد به حرکت موازی گفتمان های رقیب هستم، نه حذف یکی یا جایگزینی یکی به جای دیگری.

جاده باز بغض کرده است
از عبور دردناک رهگذر.
باز وقت رفتن است.
مي روي و من هنوز
مثل روزهاي پيش از اين پر از نگفتنم و تو پر از شنيدني.
حرفهاي گفته و نگفته را
مثل بغض در گلو
قورت مي دهم.
فکر مي کنم که روزهاي ما چه بي خيال و زود زود
از کنار لحظه هاي ما وزيد و رفت.
«حرفهاي ناتمام ما» چه دير دير
تا به پرتگاه چشم مان رسيد و ماند.
ما هميشه منتظر
تا به روز جمعه اي،
شنبه اي، سه شنبه اي
حرفهاي ناتمامِ تا گلو رسيده را
بازگو کنيم.
جمعه ها گذشت.
شنبه ها گريخت.
سه شنبه هاي نازنين
از کنار ما پريد و رفت.
«حرفهاي ناتمام ما» ولی هنوز
مانده مثل بغض در گلو.
جاده باز بغض کرده است
از عبور دردناک رهگذر. . .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|