شاگردان مستقیم و غیر مستقیم و دوست داران استاد شفیعی کدکنی از اینکه می بینند برخی نقدها در ایران و خارج از ایران بر کارهای تحقیقی او نوشته می شود برآشفته می شوند. از طرفی برخی از همین طیف شاگردان و دوست داران استاد نقدهایی بر کارهای پژوهشی ایشان دارند و می بینند آن نقد نظرهای مطرح شده چندان هم بیراه نیست. اما از جانب سوم شفیعی کدکنی به اعتبار سالها تلاش و کوشش پیگیر و تسلط کم نظیر بر فرهنگ و ادب کلاسیک، دست کم در نظر محققان حوزة ادبیات، به نماد «گفتمان آکادمیک» تبدیل شده و بدین ترتیب هر گونه نقد بر ایشان به معنای زیر سؤال رفتن گفتمان مذکور تلقی می شود. در دوره معاصر تنها سه نفر را می شناسیم که در حوزة «تحقیقات ادبی» از سطح «فرد» فراتر رفته و به «نهاد» تبدیل شده اند: بهار، فروزانفر و شفیعی کدکنی. این طور تصور می شود که نقد اینها به معنای نقد نهادی است که مشخصه اصلی اش «نمایندگی گفتمان آکادمیک» است. شاید دوست داران و شاگردان مستقیم و غیر مستقیم سه چهره مذکور از این ناراحت می شوند، که زیر سؤال رفتن فعالیت های آنان به مفهوم زیر سؤال رفتن حجیت و مشروعیت گفتمان آکادمیک است و از این واهمه دارند که متزلزل شدن شکوه و عظمت این سه چهره منجر شود به ویران شدن پایه های گفتمان آکادمیک. یعنی گویا این سه چهره و البته در روزگار ما بیشتر شفیعی کدکنی تبدیل شده به «دال مرکزی» در گفتمان اکادمیک و هر گونه تزلزل در موقعیت او منجر به تزلزل در کلیت گفتمان مذکور می شود. از جانب چهارم گروه ها و اشخاصی که به هر علت (سیاسی و غیر سیاسی) قصد جدال گفتمان آکادمیک را دارند، متوجه این نکته شده اند که باید بروند به سراغ دال های مرکزی و شفیعی کدکنی، با پشتوانه عظیم و کم نظیری که دارد، یکی از آنهاست. شاگردان و دوست داران شفیعی کدکنی به این مساله هم فکر می کنند و متوجه این نکته هم هستند. منتها مساله اینجاست که چرا ما باید آن قدر ادم ها را بدون اشتباه فرض کنیم و ان قدر به انها قداست بدهیم که تبدیل شوند به دال مرکزی یک گفتمان، به طوری که با متزلزل شدن موقعیت آن شخص کل گفتمان متزلزل شود و یا در وضعیت های حاد فرو ریزد؟ «وابسته کردن گفتمان ها به اشخاص خاص» اشتباه بسیار بزرگی بوده که ما در طول تاریخ مکررا مرتکب شده ایم. آدم ها را باید با قابلیت «اشتباه کردن»، که خالق متعال در نهادشان تعبیه کرده، به رسمیت شناخت. به عبارت دیگر، اشتباه کردن آدم ها چیزی از عظمت انها نمی کاهد، بر عظمت آنها می افزاید؛ چرا که دیکته ننوشته اشتباه ندارد.

+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در پنجشنبه سوم مهر 1393 و ساعت 8 قبل از ظهر |
منتشر شد

چاپ اول: سخن، 1393

انتشار کتاب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در چهارشنبه پنجم شهریور 1393 و ساعت 2 قبل از ظهر |

این متن متعلق است به ابن طبا طبا علوی که شیوه شاعری قدما را نشان می دهد. با این وصف آیا می توان گفت ذهن شاعرانه کلاسیک ها بیت اندیش بوده است: 

آن­گاه که شاعر می­ خواهد قصیده­ ای بسازد [به این فعل توجه کنید]، ابتدا باید مضامین محوری مورد نظرش را در قالب گزاره­ های منثور بنویسد و پس از آن، کلمات مناسب را برگزیند، قافیه‌ های متناسب را بیابد و وزنی را انتخاب کند که بتواند کلامش را در قالب آن به­ صورت روان بسراید . . . وقتی معانی مورد نظرش سروده شد و تعداد ابیات به حدّ کفایت رسید، با سرودن ابیاتی دیگر بین کلّ ابیات قصیده تناسب و توافق لازم ایجاد نماید تا قصیده برخوردار از نظام معیّن و اسلوب جامعی شده، از پراکندگی دور بماند. سپس دوباره آن را بررسی نماید و اگر لازم شد کلمات ناپسند را از آن خارج کرده، واژگان پسندیده را جایگزین آن­ ها نماید. نیز اگر  قافیه ­ها از جهت معنایی سازگاری ندارند، آن­ ها را تغییر دهد. شاعر باید مانند بافندة ماهری باشد که بافته ­اش را به زیباترین شکلی ­بسازد و چونان نقاش ماهری که رنگ­ ها را در زیباترین صورت ترکیب کند».

+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 و ساعت 6 بعد از ظهر |
درباره مقدمه محمد گلندام بین محققان اختلاف نظر هست. برخی مثل محمد قزوینی در وجود چنین شخصی تردید کرده اند و کسانی مثل خرمشاهی معتقد هستند او شخصیتی تاریخی است. گذشته از اینکه خود این موضوع قابل تحقیق جدی است و مقدمه ای را که او نوشته از جهات مختلف می توان تحلیل و بررسی کرد، نکتة مورد نظر من اظهاراتی است که وی درباره حافظ دارد. ملاحظه بفرمایید که او را «شهید» خوانده (به چه معنا؟) و علت جمع نکردن دیوانش را هم اشتغال او به کتاب های دینی و عرفانی ذکر کرده است:

 ذات ِ مَلَک صفات  مولا نا الأعظَم، الشّهید السّعید، مَفخَر ِ العُلَماء، اُستاد  ِ نحاریر الاُدباء، معدن اللّطایف الرّوحانیّه، مَخزَن ِ المَعارِف ِالسّبحانیّه،شمس الملّة ِ والدّین،مُحمّد الحافظ ِ الشّیرازی بود طَیّب الله ، تُربَتَه و رَفَعَ فی عالَم ِ القُدس ، رُتبَتَه ، که أشعار ِ آبدارَش ، رَشکِ چشمه ی  حیوان  ، و بنات ِ أفکارَش ،غیرت ِ حُور و وُلدان است، ابیات ِ دلاویزَش ، ناسخ ِ سخنان ِ سَحبان، و مُنشآت ِ لطف آمیزَش ، مُنسی ِاحسان ِ حسّان . . لاجَرَم،  رواحِلِ غزلهای ِ جهانگیرَش ، در أدنی مدّتی، به اقصای ِ ترکستان و هندوستان  رسیده ، و قوافل ِ سخنهای  دلپذیرَش ، درأقلّ ِ زمانی، به أطراف وأکناف ِعِراقیَن و آذربایجان ، کشیده . . . امّا  به واسطه ی ِ محافظت ِ درس ِ قران ، و ملازمت ِ بر تقوی و إحسان، وبحث ِ کشّاف و مفتاح  و مطالعه ی  مطالع و مِصباح، و تحصیل ِ قوانین  ِ أدب ، و تَجَسّسِ دواوین ِ عرب ، به جمع ِ أشتات غزلیات  نپرداخت  و به تدوین  و إثبات ِ ابیات، مشغول، نشد.

+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 و ساعت 6 قبل از ظهر |
معرکه گیری با پسر خود ماجرا می کرد که تو هیچ کاری نمی کنی و عمر در بطالت به سر می بری. چند با تو بگویم که معلق زدن بیاموز سگ ز چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم کن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی شنوی به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.

+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در سه شنبه بیستم خرداد 1393 و ساعت 11 بعد از ظهر |

شاعری از خراسان با ابوالعتاهیه دیدار کرد. ابوالعتاهیه از او پرسید: کدام یک از ما شاعرتریم؟ پاسخ داد: تو هم از من شاعرتری و هم بر من تقدم داری. ابوالعتاهیه پرسید: تو روزی چند بیت شعر می سرایی؟ پاسخ داد: بین بیست تا سی بیت. ابوالعتاهیه گفت: اما من روزی پنجاه بیت شعر می سرایم. شاعر خراسانی به او گفت: اگر من به اشعاری مثل سروده های تو خرسند می شدم ، می توانستم هر روز هزار بیت شعر بسرایم. حاضران خندیدند و عرق شرم بر چهرة ابوالعتاهیه نشست (الموشح، 1343: 258). 

شما از این حکایت چه برداشتی می کنید؟ 

+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 و ساعت 6 بعد از ظهر |
تعطیلات نوروزی برای من همیشه با سیر و سفر همراه بوده و هست و اگر خدا بخواهد خواهد بود. امسال دو مکان بر مسیر سفرمان بود: نخست مشهد اردهال و دیگر پاریز. در مشهد اردهال بر سر قبر سهراب رفتم و چقدر تأسف خوردم بر آن پاره سنگ کوچک که البته مثل خود سهراب ساده بود و بی شیله پیله و هیچ مقبره ای، چیزی در کار نبود و یاد آن شعرش افتادم که به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. انگار تنهایی با سرنوشت سهراب عجین شده است. بعد ندانستم تاسف بخورم بر اینکه چرا باید آرامگاه یکی از پنج چهره مطرح شعر معاصر ایران اینطور غریب و بی کس باشد یا خوشحال شوم که قبرش مثل خودش ساده و بی پیرایه است و بعد یاد آرامگاه اخوان خودمان افتادم و بقیه ماجرا. این را بگذارید به عهده مدیران خواب آلود فرهنگی کشور که در موردش بنویسند و بگویند. اما آنچه توجه مرا جلب کرد محیط طبیعی مشهد اردهال و کلا منطقة زندگی سهراب بود که با اینکه کوههای سر به فلک کشیده ای داشت و نیز با اینکه کاشان را همه به عطر و گل و گلاب می شناسند، چرا در شعر سهراب نه از کوه چندان خبری هست و نه از بوی؟ آیا می توان اینقدر منفک از محیط زندگی شعر گفت؟ یا اینکه سهراب جنبه های دیگری از محیط زندگی اش را گرفته؟ یا اینکه چه؟ درباره باستانی پاریزی باید در شماره دیگری سخن بگوییم. نظر شما درباره این وضعیت شعر سهراب و محیط کاشان چیست؟


+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در شنبه شانزدهم فروردین 1393 و ساعت 12 بعد از ظهر |
ساقیا

       آمدن عید

                 مبارک بادت!

+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در چهارشنبه ششم فروردین 1393 و ساعت 0 قبل از ظهر |

1)      فرض را بر این می گذاریم که بر اساس آنچه در شماره های پبشین گفته شد، محققی حوزة پژوهشی خود را برگزید، طیف مخاطبان خود را شناخت و سطح مقاله ای هم که می خواهد بنویسد (در این نوشتار، مقاله علمی ـ پژوهشی مد نظر است) را هم مشخص کرد. سپس به سراغ «پیشینه تحقیق» رفت و برایش مشخص شد که در حوزة پژوهشی او چه موضوعاتی زمینه تحقیق دارد و به اصطلاح جای کار دارد. اجازه بدهید نکته ای را همین جا روشن کنیم. بررسی «پیشینه تحقیق» فقط برای این نیست که بدانیم چه کارهایی در حوزه پژوهشی مورد نظر انجام گرفته است. بسیاری از مقالات و کتاب هایی که در همین بخش بررسی می کنیم، دربردارنده ایده ها و پیشنهادهایی هستند که نویسندة یک نوشتة خاص به ذهنش رسیده اما در آن نوشته یا در نوشته دیگری فرصت نکرده به آن بپردازد. بنابراین، محقق در این بخش، همواره باید در جستجوی ایده هایی باشد که در خلال تحقیقات قبلی مطرح شده اما بررسی دقیق نشده است. در واقع، همین مرحله فرصت بسیار خوبی است برای یافتن موضوع مقاله، کتاب و پایان نامه در حوزة پژوهشی خودمان. محققانی که در جستجوی موضوع، خودشان را به آب و آتش می زنند، امکانی بهتر از اینجا در اختیارشان نیست. فایده دوم خواندن پیشینه تحقیق این است که محقق می تواند با منابع «اصلی و فرعی»، منابع «دست اول و دوم» و «چهره های شاخص» در حوزة پژوهشی خودش آشنا شود. شناخت دقیق هر کدام از این موارد به منزله یک مؤلفه بسیار اثرگذار در فرآیند تحقیق است. بدین ترتیب جستجو در پیشینه تحقیق، سه فایده عملی در پی خواهد داشت: آشناشدن با کارهایی که انجام شده، یافتن موضوعات جدید، شناختن منابع و محققان حوزة پژوهشی تخصصی.

2)      رسیدیم به گام چهارم. حالا ما با مطالعة دقیق پیشینه تحقیق به موضوعی رسیدیم که جای کار دارد؛ موضوعی که صورتی از آن در نوشته های پیشین مطرح شده اما چنان که  شاید و بابد بررسی نشده است. ممکن است گفته شود گرفتن ایده از نوشته های دیگران در خور شأن یک محقق نیست. اولاً چنین نیست و هیچ تحقیقی در جهان امروز وجود ندارد مگر اینکه سابقه ای در تحقیقات پیشین داشته باشد. این قدر هست که برخی در نوشته شان به «سوابق تحقیق» اشاره می کنند و برخی خیال می کنند اگر ذکر سابقه نکنند، می توانند خوانندگان را فریب دهند؛ در حالیکه، آن کس که غربال به دست دارد، از پی می آید. بیایید عملی تر سخن بگوییم: در چه صورتی می توانیم مقاله ای بنویسیم که ضمن بهره بردن از پژوهش های پیشین، «داغ تقلید» بر پیشانی نداشته باشد؟ چند راه عملی پیشنهاد می کنیم اما ممکن است این فهرست را کاملتر هم کرد:

ـ «رویکرد تازه ای» را در مورد موضوعاتی انتخاب کنید که نویسندگان سابق در همان موضوع به کار نگرفته اند.

ـ «مبنای تئوری تازه ای» پیدا کنید یا از تلفیق تئوریهای مختلف یک الگوی تازه بسازید که برای تحقیق شما مناسب است.

ـ «روش و لحن» نوشته تان را با استفاده از استراتژی های بلاغی و بیانی برتر و بهتر متفاوت کنید.

ـ مطالبی را که دیگران بدان نپرداخته اند یا کم پرداخته اند، محور نوشته تان قرار دهید.

ـ اطلاعات دقیق تری درباره مطالبی که دیگران گفته اند، گردآوری کنید.

ـ تحلیل های دقیق تری بنویسید که در نوشته های پیشین مطرح نشده است.

ـ از مواد خامی که دیگران استفاده نکرده اند یا کمتر استفاده کرده اند بیشتر استفاده کنید.

ـ نکته های خیلی کوچک را پیدا کنید و سعی کنید در حاشیه آن نکته های کوچک، اطلاعاتی پیدا کنید و تحلیل هایی بنویسید که همان نکته کوچک تبدیل به یک موضوع بحث شود.

ـ ایده های جدیدی را از دیگر حوزه های علوم انسانی یا حتی علوم دیگر انتخاب کنید و از آن ها برای بررسی موضوع مورد نظرتان استفاده کنید.

بدین ترتیب خوانندگان در خود احساس نیاز می کنند که نوشته شما را بخوانند. توجه داشته باشید خوانندگان از خواندن مطالبی استقبال می کنند که تازگی ای داشته باشد اما واقعا هیچ موضوع کاملا تازه ای وجود ندارد. استفاده از شگردها و تمهیدات فوق، زاویه دیدی تازه به نویسنده و خواننده می دهد و جانبِ تازه ای از موضوع را پیش چشم می آورد. خوانندگان به دنبال مطالب «کاملا تازه نیستند»، به دنبال مطالبی هستند که «تازه به نظر می رسند». 

+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در پنجشنبه یکم اسفند 1392 و ساعت 7 قبل از ظهر |

1.      در شماره پیشین گفته شد که «انتخاب حوزة پژوهشی» گام نخست برای هر تحقیقی از جمله مقاله یا پایان­ نامه نویسی است. اکنون فرض را بر این می­ گذاریم که دانشجو یا محققی حوزة پژوهشی خود را (مثلا تحقیق در حوزة شعر معاصر) انتخاب کرد. تا این ­جا تنها چشم ­انداز پژوهشی چند  ساله مشخص شده­ و این خیلی کلی ­تر از آن است که بتواند تبدیل به مقاله یا پایان­ نامه بشود. گام دوم چیست؟

2.      گام دوم «تعیین جامعة مخاطبین» است. شما برای چه کسانی می­ خواهید بنویسید؟ قطعاً هر طیف از مخاطبان اقتضائات خاص خودشان را دارند و حتی انتخاب موضوع مقاله بستگی به این دارد که مخاطب اولیة شما چه کسانی هستند؟ این بدان معناست که وقتی می­ خواهیم برای یک روزنامه مقاله  ای بنویسیم، ساز و کار تحقیق و نوشتن بسیار متفاوت خواهد بود از زمانی که بخواهیم برای استادان و پژوهشگران مطلبی بنویسیم. بر این اساس است که مجلات و نشریات را به طبقات مختلفی تقسیم کرده­ اند. مثلاً «نوشتارهای روزنامه­ ای»، که مخاطبین اولیة آن طبقة متوسط جامعه هستند و «مجلات علمی ـ ترویجی»، که مخاطبین اولیه ­شان سطح بالاتری را تشکیل می ­دهند و «مجلات علمی ـ پژوهشی»، که بالاترین سطح مخاطبان را به خود اختصاص می­د هند، هر کدام مخاطبان خاص خود را دارند که نوشتن برای آن ­ها اصول خاص خود را می­ طلبد. بی ­توجهی به این مسأله سبب می­ شود ما به عنوان نویسنده، مجبور شویم از استانداردهای چندگانه و ناهمخوان پیروی کنیم و این کاستی نوشتة ما را دچار مشکل جدی می­ کند. غالباً نشریه ­ای که ما می ­خواهیم مقاله­مان را در آن چاپ کنیم، طبقة خود و طبقة مخاطبانش را مشخص کرده و یافتن پاسخ برای این پرسش دشوار نیست. یک نکته که این­ جا گفتنی است و در دانشگاه­ های ما غالبا نادیده گرفته می­ شود، این است که مخاطب اولیة پایان ­نامه، استادان هستند و بنابراین باید اصل را در نوشتن بر اختصار و ایجاز بگذاریم. به همین ترتیب، هر چه سطح مخاطبان نوشته پایین ­تر بیاید، شیوة نوشتن تفصیلی ­تر و همراه با توضیحات بیشتری خواهد بود و بر عکس. توجه ما در این سلسله نوشتارها معطوف به مجلات علمی ـ پژوهشی است.   

3.      گام سوم، «نیازسنجی مخاطبان خاص» است. امروز در مجلات علمی ـ پژوهشی کشورمان صدها مقاله تکراری نوشته می ­شود که بخش زیادی از آن­ ها نیاز جامعه ادبی نیست و از سوی دیگر، بسیاری از موضوعات هست که به­ درستی شناسایی نشده­ اند. یک بررسی شتابزده نشان می ­دهد به محض این­ که مقاله­ای با رویکرد تازه منتشر می­ شود، یک­ باره موجی از مقاله ­نویسی در همان حوزة، با همان نگاه و با همان مبانی آغاز می ­شود که دست کم بخشی از آن­ ها تکرار مکررات است. در چنین شرایطی، محققی موفق ­تر است که بتواند نیازهای جامعه ادبی کشور را بهتر شناسایی کند.

     اکنون بیایید به این گام آخر، کاربردی ­تر نگاه کنیم. کسی که می ­خواهد مقاله بنویسد، چطور می ­تواند نیازسنجی کند؟ امروزه خوشبختانه، نشریات علمی ـ پژوهشی و حتی علمی ـ ترویجی حوزة پژوهشی خود را تا حدود زیادی مشخص کرده­ اند و این­طور نیست که هر مطلبی را بتوان در هر مجله ­ای چاپ کرد. برای یک محقق یا دانشجو که حوزة پژوهشی خود را انتخاب کرده، مراجعه به مجلات اختصاصی که به حوزة پژوهشی او مربوط می ­شوند، دو نکته را مشخص می­ کند: نخست این­ که مسیر تحقیقات در آن حوزة خاص چگونه بوده و دیگر این­ که «نیازهای مخاطبان خاص» او چه موضوعاتی هستند؟ اکنون نوبت به «گام چهارم عملی» را می رسد اما اجازه بدهید پیش از آن نظرات مخاطبان محترم را در مورد مطالب این شماره بشنویم. موافق هستید؟  

+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در سه شنبه یکم بهمن 1392 و ساعت 11 بعد از ظهر |

                                                                   چگونه مقاله بنویسیم؟ (1)

1.      در نوشته قبلی یکی از دوستان دانشجو از راه های عملی تر و واقعی تر نوشتن مقاله سوال کرده بودند و اینکه مسیرهای عمومی و کلی را محققان نوشته اند اما باز هم مشکل نوشتن شان حل نشده است. من سعی می کنم به این مساله کاربردی تر بپردازم و پیش فرضم این است که خوانندگان محترم مبانی نظری نوشتن مقاله را از کتابهای مغتنم موجود خوانده اند.

2.      برای نوشتن یک مقاله خوب ابتدا باید چکار کنیم؟ این پرسشی است که به ذهن هر دانشجویی می رسد که می­خواهد دست به قلم ببرد. واقعیت این است که نوشتن مقاله هم مثل هر کار دیگری هم نیاز به مبانی نظری دارد و هم کار عملی می خواهد. یعنی مثلا اگر یک دانشجوی ارشد فارسی همه نکات نظری را هم به دقت بداند، نباید از خودش انتظار داشته باشد، عملا هم همان قدر خوب بنویسد. تجربه عملی نوشتن هم بخشی از کار است که نباید آن را نادیده یا حتی دست کم گرفت. این نکته را همیشه در نظر داشته باشیم تا برسیم به نکات کاربردی دیگر.

3.      نخستین اقدام برای نوشتن یک مقاله خوب، مشخص­کردن حوزة پژوهشی است. هر دانشجوی تحصیلات تکمیلی باید وقتی وارد این مرحله از زندگی علمی خود شد، ابتدا تکلیفش را با خودش و مخاطبانش روشن کند. ورود به این مرحله باید برابر باشد با مشخص­شدن حوزة تحقیقی که دانشجو می خواهد در ده یا دست کم پنج سال آینده با آن سر و کار داشته باشد. در این صورت، حتی می توان تحقیقات کلاسی را هم حتی المقدور طوری انتخاب کرد و به استاد ارائه داد که با آن زمینه اصلی تحقیق مرتبط باشد. مشخص­کردن حوزة پژوهشی، بر اساس چهار متغیر باید باشد: علاقه شخصی به فعالیت در یک حوزة پژوهشی، توانایی شخصی، زمینة مطالعاتی که داشته ایم و یا دست کم خواهیم داشت و نیازسنجی جامعه ادبی. اینها به ما کمک می کند تا حوزة پژوهشی خودمان را انتخاب کنیم و نخستین گام را برای نوشتن مقاله برداریم. احتمالا اکنون این پرسش مطرح خواهد شد که با واحدهای درسی و مقالات دوره «دانشجویی» چه کنیم؟ آنها به ما اجازه نمی دهند که مسیر علاقه مان را دنبال کنیم. این اشکال را یکسره نمی توان انکار کرد یا نادیده گرفت اما مسأله از سویه دیگر هم قابل طرح است: آیا اینکه ما در هر کدام از واحدهای درسی و مقالات کلاسی به جانبی کشانده می شویم، از جمله بدین علت نیست که حوزة پژوهشی معینی برای خودمان مشخص نکرده ایم؟ و آیا اگر این اقدام نخستین را به دقت و درستی انجام دهیم، در حد خودمان، بخشی از معضل بزرگتر را حل نکرده ایم. به نظرم این گام نخست است. نظر شما چیست؟ 

+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در جمعه سیزدهم دی 1392 و ساعت 5 بعد از ظهر |

1.      در هفته پژوهش قرار داریم و بد نیست به موضوعی در این حوزه بپردازیم. در هر پژوهش آکادمیک با پنج مساله اصلی مواجه هستیم: مبنای نظری تحقیق، پرسش محوری تحقیق، روش تحقیق، ساختار ارائه تحقیق و نتیجه تحقیق. برخورداری یک پژوهش از «روش تحقیق مناسب» بنیادی ترین بخش پژوهش است. به نظر می رسد در حوزه علوم انسانی این «روش تحقیق» است که اصالت و اولویت دارد و «نتیجة تحقیق»، تابعی است از «روش تحقیق». یعنی مثلاً اگر با «روش تحقیق» استوار بر یک نظریة معناگرا به بررسی پدیده یا پدیدار ادبی بپردازیم، به نتایجی خواهیم رسید که کاملاً متفاوت است با نتایج برآمده از روش تحقیقی که بر اساس یکی از نظریه های فرم گرا یا ساختاگرا انجام گیرد. نتایج تحقیق مذکور گاهی «متفاوت» است و گاهی حتی «متناقض یا متضاد».  

2.  «روش تحقیق» یکی نیست و مبناهای نظری و یا نظریه ای که در یک پژوهش خاص اساس قرار گرفته، روش تحقیق خاص آن پژوهش را تعیین می کند. همه نظریه ها در بخشی از بدنة تئوریک خود درباره روش تحقیق آن نظریه سخن می گویند و غالبا آن روش در مواردی با حوزه های دیگر پژوهشی شباهت دارد و در مواردی تفاوت. این تصور که روش تحقیق فقط یک روش است که همه پژوهشگران بر سر آن توافق نظر دارند، نادرست است. 

3. تعیین «روش تحقیق» به «غایت و موضوع تحقیق» بستگی دارد. در یک نگاه کلی ما با دو نوع پژوهش سر و کار داریم: نظریه محور و مساله محور. اولی می خواهد «نظریه ای» را معرفی کند و در این راستا از مواد خامی مثل متن استفاده می کند و دومی، برایش «مساله» مهم است و استفاده از نظریه برایش جنبه ابزاری دارد. در اولی، «نظریه» اساس است و موادِ مورد استفاده، «ابزارهایی» هستند در خدمت آن هدف و در دومی، این معادله بر عکس می شود: یعنی پاسخ به مساله، هدف است و نظریه، «ابزاری» است برای رسیدن به آن هدف. طبیعتا هر کدام از این دو تحقیق، روشی خاص خود را می طلبد و نمی توان برای هر دو یک مبنای متدیک تعیین کرد.  

4. در پژوهش های «مساله محور» ما با «پارادایم ها» سر و کار داریم. بدین معنا که محقق متناسب با مساله تحقیقش، یک «الگو» طراحی می کند که این الگو ممکن است بر اساس یک نظریة خاص یا تلفیقی از نظریات مختلف شکل گرفته باشد. در پژوهش های مساله محور، اصلا لازم نیست وقتی ما از یک نظریه استفاده می کنیم، تمام اجزا و عناصر آن را به کار بگیریم و به اصطلاح نظریه را بر پژوهش مان تحمیل کنیم. بلکه متناسب با نیاز و مساله تحقیق مان، بخشی از آن نظریه را به کار می گیریم و به اصطلاح یک «الگوی تحقیق» می سازیم. مساله اصلی در طراحی الگوها این است که نظام اصطلاحی آن، فرضیه های آن، سوال های آن و از اینها مهم تر فرآیند عملیاتی آن روشن باشد و بین بخش های اصلی الگو، سازگاری و همگرایی وجود داشته باشد. ما می توانیم بر اساس یک نظریه واحد، چندین پارادایم طراحی کنیم که هر کدام بر ابعاد خاصی از نظریه تاکید دارد و برای پاسخ به پرسش های خاصی مناسب است. بدین ترتیب نظریه ها به ما کمک خواهند کرد تا به مسائل پژوهشی مان پاسخ دهیم، بدون اینکه لزوماً نظریه بر پژوهش ما تحمیل شوند. تفاوت میان «استفاده تمام و بی چون چرا» از یک نظریه و «ساختن پارادایم بر اساس آن»، نکته ای است که در این نوشتار مورد تأکید است. حوصله تان سر نرود. در نوشته دیگری درباره کیفیت استفاده از «نظام اصطلاحی» و نیز مساله مهم «جعل اصطلاح» به عنوان یک روش علمی سخن خواهیم گفت.      

+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 و ساعت 7 بعد از ظهر |

مرگ مؤلف

آخرین کلمه را نوشتم و نقطة پایانی را گذاشتم. نفس راحتی کشیدم. ده سالی می­ شد که این داستان به جانم افتاده بود و خواب و آرامم را گرفته بود. حالا تمام شد. همه چیز مرتب بود و مطمئن بودم خوانندگانم از داستان لذت­ ها خواهند برد و ساعت ­ها دربارة اوج و فرود آن سخن خواهند گفت و مگر یک نویسنده غیر از این چه می­ خواهد؟ طعم شیرین پیروزی را توی دهانم مز مزه می کردم که ناگهان از وسط سطر میانی صفحه پرید بیرون و روی لبة کاغذ ایستاد. ایستاد و  زل زد توی چشمان بهت­ زدة من. بعد مثل قماربازی که در آخرین لحظه برگ برنده را رو ­کند، انگشت سبابه­ اش را چرخاند طرف صفحه و جای خالی ­اش را وسط صفحه نشانم داد. نشانم داد و زد زیر خنده­ ای که موی بر اندامم راست کرد: «اکنون با قصة بی ­قهرمان چه خواهی کرد آقای مؤلف! هان! چه خواهی کرد؟». 

+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در شنبه دوم آذر 1392 و ساعت 8 بعد از ظهر |

      منطق­ الطير

مجمع سالانه تشكيل شد. همة پرندگان از سرتاسر جهان آمده بودند. مرغان سرشناس در جايگاه قرار گرفتند:‌ سيمرغ در صدر مجلس و در رديف دوم، به ترتيب، هما و ققنوس از منطقة باستان، سمندر و هدهد و بلبل از حوزة ميانه و آقاتوكا از حومة شهر. موضوع جلسه، بررسي عضويت طوطي بود. طوطي را به جايگاه دعوت كردند. آمد. پشت ميز مخصوص ايستاد و با وقار لب به سخن گشود: «باران مي ­بارد، تارا مي ­آيد» و سكوت كرد. هر چه تلاش كرد جملة ديگري به خاطرش نرسيد. دوباره تلاش كرد: «تارا مي­ آيد، باران مي­ بارد». خوب كه دقت كرد، ديد همة ذخيرة وجودي­ اش جز همين دو جمله چيزي نيست و در طي سال ­ها فقط همين دو جمله را تكرار مي­ كرده­ است. نمي­ دانست كي و كجا و چه كسي اين جمله­ ها را به او آموخته­ اما واقعيت اين بود كه او جز همين دو جمله چيزي در خاطر نداشت: «باران مي ­بارد، تارا مي ­آيد . . . تارا مي ­آيد، باران مي ­بارد». مجلس تمام شد. قطع ­نامة پاياني نشان مي­ داد كه عضويت طوطي به حالت تعليق درآمده­ اما از فرداي آن روز، همة اعضاي مجمع در خلوت ­شان اين جملة اسرار آميز را تكرار مي ­كردند: «باران مي­ بارد، تارا مي­ آيد»
+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در پنجشنبه دوم آبان 1392 و ساعت 9 قبل از ظهر |

خانم الف لام میم

خانم الف لام میم همسایة ما بود. هر هفته روزهای سه­ شنبه بعد از ظهر می ­آمد خانة ما و در حیاط­ مان می ­نشستند و با مادرم گپ می­ زدند. او همیشه از خوبی ­ها و مهربانی­ های شوهرش با آب و تاب حرف می زد و این­ که در رؤیاهایش همیشه همچین مردی را تصور می­ کرده­ است. او می ­گفت حتی مادر شوهرش هم خیلی با او خوب است. مادرم با اشتیاق و حسرت به حرف ­های خانم الف لام میم گوش جان می­ سپرد و بعد که او می ­رفت، برای ما از خوش­ اقبالی آدم ­ها حرف می­ زد و اصلاً از این­که خانم الف لام میم هر سه­ شنبه بیاید و دربارة خوشبختی­ هایش صحبت کند، خسته نمی ­شد. تازه کارهایش را هم طوری تنظیم می ­کرد که روز سه­ شنبه بعد از ظهر حتماً در خانه باشد. آن هفته خانم الف لام میم نیامد و زنگ زد و گفت: دارد دنبال یک شاهد برای محضر می­ گردد. خانم الف لام میم خیلی خانم الف لام میمی بود.  

+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392 و ساعت 10 قبل از ظهر |

برادرم زنگ زد و گفت خبر بدی دارم. پشتم نلرزید. فقط می خواستم بدانم خبر چیست؟ پوست کلفت شده ایم بس که این سالها پشت سر هم داغ بر دلمان نشسته. خانواده ما داغستان است. بعد صدایش برید و نیم­بند جملاتی را گفت که آخرش هم درست نفهمیدم چی شده: «حسن . . .قلبش . . . یعنی [گریه] . . . به نظرم تمام [گریه، گریه] کرده». در شکافهای ذهنم دنبال حسن پیر و کهنسال یا حسن مریض می گشتم. چیزی نیافتم: «حسن؟! کدام حسن؟». صدایش بر جدار گوشم خطی انداخت و عبور کرد: «حسن عمه . . . [گریه] . . . بوق ق ق ق ق ق ق ق ق ق». مغزم سوت کشید. دستی به صورتم کشیدم: «حسن عمه؟؟!!!!!!! مگر ممکن است؟!»، با خودم گفتم. هفته پیش با هم بودیم. رفتم طبقه پایین. زنگ در آپارتمان را زدم. «کیه؟». صبر کردم: «مجید؟!» در باز شد: «سلام». کسی در من دست پاچه شده بود: «سلام! مجید هست؟». چادرش را مرتب کرد: «نه، رفته قم!». آن نیمه دیگرم گفت: «پس خبر دارند این­ها» و این نیمه پرسید: «رفته چکار؟». چشمانم را انداختم روی موکت جلوی در. گویا می خواست باور نکند: «نمی دانم! مثل اینکه حال برادرش خوب نیست». دستی کشیدم به سر و رویم. دیگر حرفی نمانده بود. آمدم بالا. یادم رفت خداحافظی کنم. گبج و ویج بودم. کنار پنجره ایستادم و به کوهی که آن دورها خودنمایی می­کرد، خیره شدم. اهل خانه فهمیدند خبری شده: «چی شده؟». فکر کنم راه می رفتم: «هیچی . . .». نشستم روی مبل و سرم را انداختم پایین. هنوز منتظر بود. «. . .مثل اینکه حسن عمه فوت کرده»، به نظرم من گفتم. آمد مقابلم ایستاد. چیزی از جنس تحیر توی چشمانش دو دو می زد: «حسن عمه؟؟؟؟ چی میگی؟! داداش مجید آقا؟!!». کسی چنگ انداخت توی گلویم: «بله! متاسفانه». راه گلویم را بستند، شده بود کویر کرمان. برایم آب آورد. حسن رفته بود، به همین سادگی، در سن 40 سالگی، بی سابقه بیماری . . . بی مقدمه. . .  بی خبر. هفته پیش برایم پیامک داده بود: «عید مبارک!» و امروز خبرش را آوردند. نشسته بودیم روی مبل. دستهامان در هم فرو رفته و چشمهامان خیره بر نقش قالی. گویا بارانکی هم می­آمد. حسن رفته بود . . .

+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در چهارشنبه ششم شهریور 1392 و ساعت 5 بعد از ظهر |

تراژدي مدرن

درست به ­موقع آستينش را بالا زد. نزن بابا! منم سهراب! اين هم مهره­ اي که به مادرم داده بودي، نگاه کن! رستم نگاهي به سهراب انداخت، نگاهي به مُهره و نگاهي به فردوسی: چه کنم شاعر؟! فردوسي طاقت نياورد، صفحه را ورق زد، رويش را برگرداند و بغضش را فرو خورد. چند لحظه بعد كه دوباره به صفحه نگاه كرد، خون جلوي چشمانش را گرفت.   

 

+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در چهارشنبه سی ام مرداد 1392 و ساعت 8 بعد از ظهر |

 راز بقا

سگ، مي­دويد . . . گربه مي­دويد. سگ مي­دويد. . . گربه مي­دويد. سگ مي­دويد . . . گربه مي­دويد. سگ مي ­د و يد . . . گربه مي ­د و يد. سگ مي د و ي د، . . . گربه مي د و ي د. سگ م ي د و ي د . . . گر  به مي د و ي د. . . . س . گ . م . ي. د . و . ي د . . .  گ . ر . ب . ه . م . ي . د . و . ي . د. . . س . . .  

+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392 و ساعت 4 بعد از ظهر |

بلاگفا هم تو زرد از آب درآمد. تکنولوژی وبلاگ ماهیتش بسته به دیالوگ است. یعنی 

مثلا تفاوتش با کتاب و مقاله و دیگر رسانه های نوشتاری در همین است که اینجا

 نظرات خوانندگان بخشی از هویت متن را می سازد و نویسنده و خواننده در 

تلاشی مشترک به آفرینش متن می پردازند. صرف نظر از اینکه، برخی نظرات

 تعارف است و برخی دیگر نان به قرض دادن و برخی نیز خالی کردن خشم بر سر 

مدیر وبلاگ و یا مجالی برای پیدا کردن دوستان جدید در سطوح مختلف و به

 اغراض متفاوت اما هر چه که هست، حتی اگر ده درصد نظرات در راستای غایت 

کارکردی این تکنولوژی باشد، باز ژانر وبلاگ نویسی فرصت غنیمتی است برای 

جوامعی که یاد نگرفته اند صدای مخالف را بشنوند و از وضعیت مونولوگ به

 وضعیت دیالوگ برسند. 

           برخی ژانرها مناسب جوامع دموکراتیک اند. مثلاً ژانر رمان که قرار است 

صداهای مختلف را به رسمیت بشناسد و به آنها اجازه دهد که هویت، ماهیت و

 استقلال خودشان را حفظ کنند. ژانرهای متاخر غالباً دموکراتیک هستند. مثلاً ژانر 

سینما، ژانر موسیقی های چندصدایی، ژانر رمان، ژانر وبلاگ نویسی. منتها مساله

 این است که ژانرهای مناسب جوامع دموکراتیک، وقتی وارد جوامع تک صدایی و

 بسته می شوند، همان غایت کارکردی شان را به تدریج از دست می دهند و تبدیل

 می شوند به ابزاری در خدمت سلطه بیشتر. این طور می شود که در 

رمان های این جوامع فقط یک صدا به گوش می رسد و شخصیت های ظاهراً 

متفاوت تابعی از الگوی واحدی هستند که بر ذهن مستبد نویسنده رمان سایه 

افکنده است. «شخصیت در سایه» در ژانرهای دموکراتیکی که وارد جوامع 

بسته می شوند، در قالب چهره های مختلف خودش را نشان می دهد اما این 

چهره ها به رغم تعددشان، تنوع و تفاوت ندارند. مثلاً فرض کنید شخصیت سایه 

«پدر»، «پیر»، «قهرمان اسطوره ای» و یا «مادر» به رغم تفاوت ظاهری همگی 

یکی بیش نیستند و آن هم چیزی نیست جز نمایندة ایدئولوژی مسلط که در 

آثار هنری مختلف به اشکال گوناگون ظهور می کنند. در رمان به یک شکل، در 

سینما به یک شکل و در سریال های تلویزیونی به یک شکل. این شخصیت در 

سایه به همه صداهای مختلفی که در یک ژانر به گوش می رسد، حکم می کند 

که به تدریج نقاط اختلاف را بر طرف کنند و خودشان را به صدای او نزدیک کنند و 

این طور می شود که شخصیت در سایه بر همه شخصیت های موجود در یک رمان 

یا یک فیلم سایه می اندازد و به انها می گوید چه طور حرف بزنید، چه طور فکر 

کنید، چطور لباس بپوشید و چطور رفتار کنید. در واقع در چنین ژانرهایی، با 

«تعدد شخصیت» مواجه هستیم اما با «تنوع شخصیت» خیر. ادم ها صورتک 

هایی هستند که در ظاهر تفاوت دارند اما در ژرفا به رنگ شخصیت سایه در امده اند. 

ماجرای بلاگفا بهانه ای شد برای نوشتن این شماره و گرنه منظور من این نیست 

که یکسره بلاگفا را به چنین چیزی متهم کنم. جرم بلاگفا این است که به عللی، 

که بر ما معلوم نیست، نتوانسته از نظر فنی ترتیبی اتخاذ کند که ژانر 

وبلاگ نویسی ماهیت چند صدایی خودش را حفظ کند و بعد هم بر خودش واجب 

ندیده که حتی یک عذرخواهی ساده از برخی مشترکانی کند که به سیستم او 

اعتماد کردند. اشکالی که سبب شده ژانر چند صدایی تبدیل به ژانری تک صدایی 

شود و این اشکال کوچکی نیست، چون ماهیت کارکردی ژانر وبلاگ نویسی را زیر 

سؤال می برد. ماجرا از این قرار است که نظرات خوانندگان نوشته های قبلی 

من دیگر قابل رؤیت نیست. نمی دانم آن نظرات کجا رفته اند و امیدوارم مدیران 

بلاگفا بتوانند کاری کنند که آن نظرات قابل رؤیت باشد و گرنه عملاً این ژانر را از 

ماهیت خودش دور کرده اند و آن را از ژانری که مناسب جوامع دموکراتیک و چندصدا 

است تبدیل به ژانری کرده اند که مناسب جوامع استبدادی و تک صدا شده است.

 حتی اگر آن ها بتوانند اشکال مذکور را بر طرف کنند، انتظار می رفت برای اشکالی 

که به صورت موقتی پیش آمده از مشترکان خود عذرخواهی کنند اما چنین اتفاقی 

نیفتاده و آنها صلاح دانسته اند که ماجرا را به سکوت برگزار کنند و این در شأن 

بلاگفا نبوده و نیست. من البته ابتدا فکر کردم این اشکال به وبلاگ شخصی من 

مربوط می شود اما بعد که دیدم دوست عزیزم دکتر ترکی هم در وبلاگشان 

یادداشتی نوشته اند و از این مشکل یاد کرده اند، مطمئن شدم مساله 

به مدیریت بلاگفا مربوط می شود نه به وبلاگ شخصی نگارنده. 

ـــــــــــــــ بعد از تحریر

بعد از نوشتن این شماره نه تنها نظرات بلکه همه پست ها هم از نظرها 

حذف شدند. امیدوارم مدیران بلاگفا این یادداشت را ببینند و چاره بیندیشند. 

+ نوشته شده توسط سید مهدی زرقانی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 و ساعت 5 بعد از ظهر |